امتحان می شویم...
شما رو نمیدونم اما من تو دوران کودکی و در گیر و دار دعواهای خواهر و برادریمان با برادرم که شش سال از من بزرگتره خیلی تجربه کردمش... دیگه تجربش نکرده بودم تا امروز... حس عصبانیتی رو میگم که گاهی بدجور در درونت شکل میگیره و به اوج می رسه و میخوای به خاطر آروم شدنت بزنی یکیو بکشی... البته باز هم پیش اومده بود، مثل بعضی وقتها که پسرک الکی گریه زاری کنه و نمیذاره به کارم برسم، مثلا وسط آشپزی یه دفعه گیر میده که بغلش کنم و اینکه به پام آویزون میشه و نمیذاره ظرفهای جمع شده تو سینک رو بشورم، گرچه تو اینجور مواقع اکثرا سعی میکنم آروم باشم و ترجیحا برم سراغش و نذارم گریه کنه اما گاهی بدجوری اذیتم میکن...






