آرایشگاه رفتن ِ پسری
دیروز پسرمون رو بردیم آرایشگاه بر خلاف میل من که دوست داشتم به یک ارایشگاه مردونه ببریمش بنا بر دستور همسرم و اینکه خودش هم این روزها حضورش کمرنگ شده(درگیری کاری) همراه خواهرم به یک آرایشگاه زنونه بردیمش. اخلاق و برخوردش در نوع خودش بی نظیر بود، با کلی امکانات از نوع کلیپ حسنی موبایل و خوردنی و ... رهسپار شدیم. چون وقت خوابش بود پیش بینی میکردیم که بدخلقی کنه. در کمال ناباور یو از اونجا که انگار پسریمون اهل غافلگیر کردنه، تا کار آرایشگر تموم شه اصلا صداش در نیومد. خانومه کلی تعریف کرد از پسرمون و منم تو دلم میخندیدم که نمیدونی چه شیطونیه؟ و الان اشتباهی اینجوری شده میگفت صبح یه دختر بچه یک ساله اومده بود، که خیل...
نویسنده :
mahtab
12:23
شرح ِ حال ِ این روزهامون
پسرمون از جمعه صبح با علامت داغی سرش و بعد هم بدنش رفت به میزبانی یک عدد ویروس، که گویا این روزها خیلیها رو از وجودش بی نصیب نگذاشته. مراقب خودتون و کوچولوهتون باشین. بعدا نوشت: شنبه بردمش دکتر و از آخرین بار همون شنبه بعد از ظهر که تب داشت خدا رو شکر دیگه تبش بالا نرفت.
برنامه غذایی کودک دلبندمان
چند وقت پیش، یک برنامه غذایی یک هفته ای تو وب زینب جون دیدم، به نظرم جالب و کارا اومد، تو ادامه مطلب براتون میذارم، امیدوارم به دردتون بخوره. "شنبه" صبحانه : نان / کـــره / مـــربا / چـــای میان وعــده صبح : 2 عدد بیسکویتــــ با 1 عدد سیبــــ نــاهـــار : عدس پلو با گوشتـــ چـــرخ کرده و 2 قاشق غذاخوری ماستـــ میان وعـــده عصــــر : 1 تکه نان و 1 عدد مـــــوز شــــام : ماکارونی با گوشتـــ چـــرخ کـــرده و کمی سبــــــزی "یکـــــشنبــه" صبحانه : نان / کــــره / عســــل / چـــای میــان وعـــده صبح : 1 تکه نان با 2 عدد خــــرما ناهــــار : ســـبزی پ...
غروب ِ بخشنده ترین خورشید
مظلومتر از جواد، بغداد نداشت آن مظهر داد، تاب بیداد نداشت میخواست که فریاد کند تشنه لبم از سوز جگر طاقت فریاد نداشت شهادت غریبانه ی امام مسموم، جواد مظلوم(ع) بر شما تسلیت باد. ...
من و این همه خوشبختی محاله
چهار شنبه، 3 مهر، برای خرید پسری رو با کالسکش بردم بیرون و از سوپر مارکت نزدیک خونه یک قوطی شیر و یک عدد کلوچه خریدم براش که اتفاقا اون روز صبحانه هم نخورده بود، وقتی رسیدیم خونه هنوز لباسهام و لباسهاش رو در نیاورده، اشتیاقش رو برای خوردنشون نشون داد، من هم که عقده ای ِ دیدن ِ غذا خوردنش، وقت رو غنیمت شمردم و مشغول شدم به خوراندن کلوچه و شیر بهش، در کمال ناباوری و برعکس تمام موارد قبل پشت سر هم، قورت قورت و بدون توقف خورد و خورد و خورد ... و در آخر با باقی گذاشتن این مقدار از اونها و با شکستن یک رکورد باور نکردنی من رو به سر حد خوشبختی رسوند. پی نوشت: اون خط قرمز روی قوطی شیر، میزان بایمانده از اون رو نشون می...
:)
پدر خونه یک ساعتی میشد که از راه رسیده بود، بعد از کمی صحبت کردن با همسرش و بازی نمودن با پسر کوچولوش در حالی که دراز کشیده بود رو زمین و جزوه ی درسی ِ مربوط به امتحان جامع چند ماه آیندش دستش بود رو کرد به همسرش و ... این مکالمات شکل گرفت. آقای خونه: میدونی چیه خانوم، تو شرایطی که من دارم واقعا درس خوندن خیلی سخته. خانوم خونه: خب آره میدونم اما چه میشه کرد بالاخره باید بخونی دیگه، آقای خونه: آخه چطوری؟ خودت که میبینی خیلی سخته و نمیشه. خانوم خونه: خب خودت خواستی با زن و بچه داشتن درس هم بخونی، زن وبچه داری خودش سخته، اما مجبوری و باید تحمل کنی. آقای خونه: باور کن نمیشه، آخه چطوری، خب خودت نگاه کن ببین چطو...
ماجراهای ما و ماشین لباسشویی
* اگه پسری بیدار باشه و ماشین لباسشویی رو روشن کنم معمولا دو تا حالت از خودش نشون میده، گاهی میاد و می چسبه به من به نشونه ترسیدن ازش (از صدای جریان آبش میترسه) و گاهی هم شجاعانه میره جلو و خاموشش میکنه که در هر دو حالتش دردسر داریم باهاشون. اعتراض نوشت: آخه انصافه چون ماشین من سال 85 خریده شده قفل کودک نداشته باشه؟! یعنی واقعا اون موقع علم هنوز به اندازه ی الان پیشرفت نکرده بود یا بهمون کلک زدین که الان مجبور شیم بریم یکی دیگه بخریم؟ *یک بار که ماشین لباسشویی رو روشن کرده بودم دیدم هر چند لحظه یک بار از داخل ماشین صدای تلق تولوق میاد، هر چی فکر کردم دیدم که هیچکدوم از لباسهاییکه داخلشه دک...
دانشگاه نوشت
پسر عزیزم مطمئنا به یمن وجود تو بوده که... سال ِ گذشته همزمان با دفاع من از پایان نامه ام و اتمام دوره فوق لیسانسم بابایی بعد از چند سال انتظار برای قبولی در کارشناسی ارشد ( هر بار به خاطر حجم بالای کارش نمیتونست برای کنکور خوب درس بخونه) بالاخره دانشجوی فوق لیسانس شد (البته ورودی بهمن ماه)، جالبه که رشته فوقش نه به لیسانس اولش مرتبطه نه به دومی . و امسال تابستون هم با پشت سر گذاشتن ِ آخرین امتحان در تاریخ 25 شهریور تونست لیسانس دومش رو تو یک رشته دیگه بگیره (لیسانس اولش رو سال 82 گرفته). و به این خاطر بود که بهمن91 تا تیرماه 92 روزهای سختی برای بابایی و من و حتی شما بوده، چون باید هر دو تا رشته رو ب...
نویسنده :
mahtab
18:52







