هدیه ای از سوی گل پسری در روز میلاد
یادم نمی ره امروز رو، یادم نمی ره لطفهایی رو که در حقم شد، یادم نمی ره... امروز برای من یکی از بهترین روزهای عمرم بود... روزی بود که فهمیدم اگر خدا بخواد هر چیزی ممکنه... روزی بود که شعفی وصف ناشدنی در دلم داشتم... خدایا ممنونتم پی نوشت: امروز برای چیدن بخشی از وسایل خواهری به منزلشون رفتیم، من که خودم رو برای تمام وقت بغل نمودن پسری و محروم موندن از هرگونه کمک آماده کرده بودم در کمال ناباوری با بزرگترین سورپرایز ممکن از سوی پسری روبه رو شدم، چند ساعتی رو بدون حضور من و دیدن من و نوشیدن شیر من نزد خونواده همسر خواهرم در سه طبقه پایین تر از جایی که من مشغول پاره ای خدمات بودم گذرون...





