علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

انگار همیشه بوده ای با من!

اوایل که تازه عقد کرده بودیم خیلی پیش می اومد که وقتی می خواستم از خاطرات خانوادگی یا خاطرات شخصیم برای همسرم و یا بقیه تعریف کنم به طور عجیبی انگار ذهنم اون خاطره یا رویداد رو با حضور همسرم در اون  بازسازی می کرد، یعنی با اینکه از نظر تاریخ اون اتفاق یا ماجرا، مطمینا همسرم اون موقع هنوز همسرم نشده بوده اما وقتی میون خاطراتم پرسه می زدم همیشه حضور پررنگ اون رو هم (به اشتباه) به یاد می آوردم، نمی دونم شاید این حس برای شما هم پیش اومده باشه... به هر حال این موضوع همچنان ادامه داشت تا اینکه پسرمون به جمعمون اضافه شد... و همون تجربه ی جالب و عجیب حضور ذهنی اون فردی که هنوز نمیشناختمش حالا در مورد پسرکمون هم داره برام تکرار میشه. البته...
16 اسفند 1392

خاطرات مکتوب سفر مشهد مقدس ، اسفند 92

دوشنبه 5 اسفندماه ساعت 9/30 شب بلیط قطار داشتیم  به سمت مشهد و پنجشنبه 8 اسفند ساعت 10/30 شب هم بلیط برگشت، سه شنبه ساعت 11/30 قبل از ظهر مشهد بودیم و جمعه ساعت 11 تهران، در هر دو مسیر رفت و برگشت هم به خاطر ترافیک بالای مسیر، با تاخیر رسیدیم. پسرکمون خیلی قطار رو دوست داشت، وقتی داخل کوپه نشستیم و بهش گفتیم اینجا قطاره، همش بیرون رو نگاه میکرد و میگفت da یعنی قطار، فکر می کرد باید بیرون دنبال قطار بگرده . شب خوابیدن داخل قطار برای من و پسرمون کمی سخت بود، چون معمولا تا صبج چند بار برای شیر خوردن بیدار میشه و بالتبع باید کنارش بخوابم کف قطار پتو پهن کردیم و هردومون به هر مکافاتی که بود  اونجا خوابیدیم، بماند که بعد از چند ...
11 اسفند 1392

پیش به سوی ِ زیارت

دو ...دِس ... کادن دو ... دِس ...کادن دو...دِس ...کادن     اگه گفتین اینا که گفتم یعنی چی؟       در کمال تعجبتون باید بگم مثلا صدای قطاره... وسیله ای که ان شاء الله فردا شب این موقع ها دیگه حتما سوارش هستیم... و ان شاء الله قراره باهاش بریم به پابوس آقامون علی ابن موسی الرضا علیه السلام   در ضمن این تعبیر از  صدای قطار  برمی گرده به خاطره ی من از یکی از دبیران خوب و خلاق دوره ی دبیرستانم  - که گفتار و رفتارش بیشتر از هر کسی تو زندگی من تاثیر داشته و خیلی از نصایح و پندهاش مثل چسب ِ دوقلو محکم ِ محکم به ته ِ  ته ذهنم چسبیده -  و سفر دسته جمعیمون با ...
5 اسفند 1392

دعا در حق ِ والدین و فرزندان، از زبان امام سجاد (ع)

دعا در حق والدین: خدايا رحمت فرست بر محمد، بنده و پيغمبرت، و بر خاندان پاكش، و ايشان را به بهترين صلوات و رحمت و بركات و سلام خود امتياز بخش، و پدر و مادرم را. خدايا به كرامت نزد خود، و رحمت از جانب خود اختصاص ده، اى مهربانترين مهربانان. خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و علم آنچه را كه درباره ايشان بر من واجب است به من الهام نما، و آموختن همگى آن واجبات را بى‏كم و كاست برايم فراهم ساز، و آنگاه مرا خود بر آن دار كه هر چه به من الهام نموده‏اى بكار بندم، و توفيق ده تا در آنچه بصيرت مى‏دهى غور كنم، تا به كار بستن چيزى از آنچه به من آموخته‏اى از من فوت نگردد، و اعظايم از انجام خدمتى كه مرا به آنان ملهم ساخته‏اى سنگينى نگيرد...
5 اسفند 1392

سه گانه های خنده دار - مشتری، بغل شدن، زندایی

*برای خونمون یک مشتری اومده بود، یک خانم و یک آقا، زنگ زدن و در رو باز کردیم و اومدن بالا،  بالتبع  همگی ایستاده بودیم وسط هال، در حال تعارف برای دیدار آزادانه از خونه به اونها بودیم که پسری با "دی ، دی " گفتن هاش شروع کرد به خوردن سرمون، یک دفعه دوزاریم افتاد ، پسری داشت با دستش به تشک مبل میزد و با چشما و زبونش به تازه واردها اشاره میکرد که بشینن رو مبل، خب حقم داشت، تاحالا ندیده بود کسی بیاد داخل خونه اما همینطوری بایسته و نشینه و یا اینکه تا حالا ندیده بود کسی وارد خونه بشه و ما بهش نگیم بشین و همینطوری ایستاده باهاش حرف بزنیم...   *تازگیها وقتی میریم بیرون اصلا راه نمیاد (روزهای برفی رو استثناء کنین چون خیلی دوست داش...
29 بهمن 1392

*Put yourself in my shoes

پسرک عزیزم حالا که این روزها یکی از سرگرمی هایت شده است پا کردن تو کفش من و پدرت ... حالا که این روزها  با علاقه و شوق، پاهای کوچیکت را به هر زحمتی که شده تو کفشهامون می کنی... حالا که این روزها حتی وقتی کفشهای خودت بر پاهایت هست نیز سعی در پوشیدن کفشهای ما داری... حالا که با کفشهای بزرگتر از اندازه ات به هرشکل که شده قدم بر می داری و گاهی  با دو جفت کفش بر پاهایت چنان می دوی که هر لحظه ترس از افتادنت را داریم اما خودت با هر قدم انگار احساس بزرگی می کنی...                             &nb...
28 بهمن 1392