علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

19 ماهگی

با این حساب که پسرکمون از نظر حرکتی تقریبا رشد خودش رو کرده (با فاکتور گرفتن مهارتهای حرکتی پیچیده تری مثل دوچرخه روندن و لی لی کردن و طناب زدن و ...، البته این رو هم باید بگم که امروز دیدم یاد گرفته به طور کامل در حالی که سوار بر کامیونشه تو اتاق به این سمت و اون سمت حرکت کنه) از این به بعد پستهای مربوط به ماهگردهای پسری بیشتر بر روی پیشرفتهای کلامیش متمرکز خواهند بود.     چهارشنبه 14 اسفند، گفتن بالش و کلاه رو یاد گرفت، به بالش میگه "با" و به کلاه میگه "دولا" یکشنبه11 اسفند، موقع سبزی پاک کردن من، گفتن سبزی رو هم یاد گرفت، به سبزی میگه "دبدی" "dabedy" خیلی بامزست این تلفظش از روز دوشنبه 12 اسفند هم به برکت ِ شستن پر...
24 اسفند 1392

بهار ِ اصلی کی می آیی؟

من شنیدم که شما فصل بهاری آقا به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا عمر یک سال گذشت و خبری باز  نشد هوس آمدن جمعه نداری آقا درهیاهوی شب عید که را گم کردیم؟! غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا     خدایا به سوز دل مولا علی علیه السلام و به پهلوی بشکسته ی زهرای مرضیه سلام الله علیها قَسمت می دهیم که فرج منتقم شان را برسانی ... آمین، التماس دعا
23 اسفند 1392

بهتر از برگ درخت

پدری دارم بهتر از برگ درخت                  دوستانی بهتر از آب روان                         و خدایی که در این نزدیکی است....     از محبت پدر و مادرم در حقم و حقمون هر چی بگم کمه اما تو این پست میخوام به طور اختصاصی از پدرم به خاطر تمام محبتهاش، توجهاتش و به فکر بودنهاش تشکر کنم، به خاطر اینکه بودنش جبران تقریبا بیشتر نبودنها و نداشته های زندگیم و شاید هم بتونم بگم زندگیمونه، به خاطر اینکه حتی با فکرش و نه ضرورتا همیشه با پولش خیلی اوقات تونسته ...
21 اسفند 1392

راز خوشبختی زنان

پسرم پسر عزیزم شاید در هیچ جای دنیا و از هیچکس نشنوی این حرفها رو، اما من، در چند قدمی این روزهایت به تو خواهم گفت که :   نه پول، نه خونه، نه ماشین و  نه جواهر آلات، نه علم و تحصیلات، نه شغل عالی و  نه موقعیت بالای اجتماعی، نه زیبایی ظاهری، نه خوش هیکل بودن و نه شیک پوشی،   هیچکدومشون به خودی خود نمیتونن به اندازه ی یک لحظه "از ته قلب درک شدن و فهمیده شدن " توسط یک مرد برای همسرش لذتبخش باشه و اونو به عرش اعلی ببره،    حتی اگر اون لحظه پر باشه از اشک و گریه، پسرم بدون که گریه برای یک زن اجتناب ناپذیره، یک زن گاهی گریه میکنه نه از سر ناخوشبختیش، بلکه از سر رسیدن به آغوش خوشبخت...
19 اسفند 1392

پای لرزش هم نشستیم...

راست میگن این قدیمی ها که  آدم بچه دار نباید زیاد در و بیرون بره، با بچه کوچیک نباید مسافرت رفت، هوا به هوا شدن و آب به آب شدن رو هم بی راه نگفتن. مشهد رفتن ما همان و سرماخوردن پسری هم همان، از روز پنجشنبه بینی پسرکمون شروع کرد به نشتی دادن، شربت سرماخوردگی براش برده بودم و بهش می دادم، حال عمومیش خوب بود اما آب ریزش بینی اذیتش میکرد، خوبیش این بود که رقیق بود و امید داشتم کارش به آنتی بیوتیک نرسه که از شنبه نه تنها آب ریزشش قطع نشد که چرکی هم شد، به گمانم همون چهارشنبه شب که رفته بودیم حرم و باد سوزناکی می وزید پشه ی موذی  سرماخوردگی دوباره پسرکمونو گاز گرفت . یکشنبه بردمش پیش دکتر روان پارسا، بهش آموکسی کلاو داد به علاوه ...
17 اسفند 1392

از نی نی وبلاگ به بلاگفا

دوستان بلاگفایی نمی دونم چرا مدتیه کامنتهایی که براتون میذارم با اینکه پیغام "ثبت شد" برام میاد در واقع ثبت نمیشه براتون، به هر حال من هستم و پیشتون میام اما کامنتهام فعلا می پرن، امیدوارم این مشکل موقتی باشه
16 اسفند 1392