علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

غذاهایی برای کودکمان

   پن کیک کدو حلوایی ، سیب زمینی مرغی ، سیب کفشدوزکی ، تخم مرغ اسکاچی   با تشکر از "سپیده جان" و "مامان و بابا" ان شاءالله بعد از اینکه درستشون کردم خبر میدم چطور از آب در اومدن. ...
4 دی 1392

گاهی خوشی گاهی غم

بیایین قبول کنیم که زنها موجودات عجیبی هستن،  گاهی از سوراخ سوزن رد می‌شن و گاهی از در دروازه رد نمی‌شن، من که هنوز خودم نمیدونم احساسات و حالات روحیم برحسب چه مدل و یا مدل های احتمالی ای  کار میکنن؟ دقیقا از چه الگویی پیروی میکنن و چه مکانیسم شیمیایی یا فیزیکی بر اون ها کنترل و احاطه داره؟ خلاصه میخوام بگم من که خودم از خودم زیاد سر در نمیارم، این شوهر بیچاره ام چطور باید حال منو بفهمه، حالا فهمیدن که خوبه، اما چطور باید بتونه من، حالاتم و نیازهام رو پیش بینی کنه؟  یک روز از یه ذره بد خلقی پسرم و یا به هم ریختن ناچیز خونه زیر و رو میشم و یه روز دیگه از انجام دادن کلی کار با همدیگه، مهمون داری و  البته...
4 دی 1392

فراخوان 2

دوستان نام استان و شهر شماره آرام جان خراسان شمالی(بجنورد) 1 مادرخانومی جان کرمانشاه 2 مرضیه جان تهران 3 مامان آرتین جان ، الهام جان،  مامان طاها جان اصفهان 4 شادی جان کرج 5 ماری جان ، مرمر جان (احتمالا به زودی ) اهواز 6 فهیمه جان خراسان رضوی(مشهد) 7 رزماری جان، الناز جان مامان آوا گیلان(بندرانزلی) 8 معصوم جان مامان فاطمه گیلان (رشت) 9 زهرا جان مهدیه جان گیلان(رشت) 10 ...
3 دی 1392

یک اربعین یلدا

اين چهل روز بي تو... هر روزش... هرشبش... براي زينب يلدا بود..                   منبع: اینجا                    دوستان در این شبها و روزهای عزیز لطفا التماس دعا ... ...
1 دی 1392

در دلم نشستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی         که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد           دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن             تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به         که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا               به وصال مرهمی نِه چو به انتظار خَستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا    تو که قلب...
1 دی 1392

بازی، بازی، زندگی

بچه ها را دوست دارم چون با خاک بازی میکنند و این نشانه این است که به دنیا دل نبسته اند.   غذا میخورن همراه ِ بازی کردن، بهتر بگم همراه ِ بازی غذا هم میخورن، بدمزه ترین دارو رو با بازی میشه راحت به خوردشون داد، خوابشون میاد اما باید با بازی بخوابن، بهتر بگم باید میون بازی خوابشون کرد و یا با نی نی و اسباب بازیهاشون و یا اینکه انقدر با بازی  خسته بشن که دیگه نتونن بیدار بمونن، میخواهیم که بهشون جمع کردن وسایلشون و مرتب کردن خونه رو یاد بدیم اما اونها این کار رو هم به بازی میگیرن، بهتر بگم تو بازیشون وسایل رو جمع میکنن و خونه رو مرتب میکنن اما چون این کار رو یه بازی میدونن دوباره روز از نو روزی از نو، همه ی اونها رو که جمع...
1 دی 1392

سه داستانک

*معمولا صبحها موقع نماز خوندن ما زمان ِ سبک شدن خواب پسری و بالتبع شیر نوش جان کردنشونه (از روز اول تولد همون حول و حوش 5 و 6 برای شیر بیدار میشد، نزدیکای ساعت تولدش)، بیشتر اوقات اول همسرم بلند میشه تا اگر بر اثر سر و صدا پسری بیدار شد من کنار پسری باشم و تندی بهش شیر بدم(یا به قولی سریع دهنشو با شیر ببندم )، برخی روزها که شب زودتر خوابیده باشه و یا ما دیرتر برای نماز بیدار شده باشیم با اینکه همسرم دزدانه در رو باز و بسته میکنه و کلا سایلنت کاراشو میکنه یک دفعه میبینیم که پسری خیلی شیک و بی سر و صدا همونطور که دراز کشیده تو جاش، سرشو کمی میاره بالا و با یک خنده ملیح و با حالتی خشنود از گرفتن دزدمون به من نگاه میکنه و بعد سرشو میچرخونه به طر...
30 آذر 1392

صدا کن مرا صدای تو خوب است

تازگیها داستان داریم باهاش اساسی، اون هم داستان خنده دار، پشت سر هم و ممتد صدامون میکنه، "بابا   بابا  بابا"   "ماما  ماما ماما"، بعد ار هربار صدازدنش  بدون استثنا بهش جواب میدیم،اون هم با بله قربان گویی و جانم جانم گفتن، جالب اینکه هربار  بعد از اینکه صدامون میکنه و جوابش رو میدیم دیگه هیچی نمیگه، یعنی دقیقا به اندازه ادای یک واژه یا بیشتر مکث میکنه، و ما اون جای خالی رو خودمون و بر حسب شرایط و نوع حالت چهره و رفتار پسری پر میکنیم،  به قول همسرم کلی زحمت میکشه و صدامون میکنه بعد که میگیم "بله، چیه مامان؟ یا چیه بابایی؟"  تنها چیزی که باهاش روبرو میشیم سکوته . و  جالب اینجاست...
29 آذر 1392

سالگرد شروع با هم بودنمون

سلام امروز همسری مجبور شد بره اداره، نمیدونه خونه چه خبره ، البته میدونه امروز چه روزیه (حالا انگار چه خبره؟ خودم بدم اومد!  چه از خود راضی هستیم ما! )، از صبح مشغول پخت رولت بودم، بعدش هم با پسری رفتیم بیرون و  برا همسری هدیه خریدیم، طبق معمول تو ماشین خوابش برد. اما بهتر شدچون به کارهام رسیدم و غذا درست کردم و ... هدیه من رو هم همسرم یکشنبه شب، جلو جلو و به پیشنهاد خودش برام خرید(من خودم اینطور یبیشتر دوست دارم، البته  بگم از سورپرایز هم خیلی خوشم میاد، اما ترجیح میدم وقتی لباسی رو نیاز دارم خودم در انتخابش شریک بوده باشم). این هم همون رولتی که قولشو بهتون داده بودم، امیدوارم دلتون نخواد، راستی تو خواننده ها...
28 آذر 1392