علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

برداشت آزاد از ای کیو سان

کارتون ای کیو سان رو که یادتونه؟ نمیدونم اون قسمتی رو که میخوام ازش حرف بزنم به یاد دارین یا نه، آخه خودمم درست و حسابی یادم نیست اما مهم اینه که یه مفهومی ازش تو ذهنم دارم که خمیر مایه ی  این پسته. تا جاییکه یادمه ای کیو سان در کنار مادرش زندگی نمیکرد، انگار تو محیطی نه شبیه مدرسه که خونه ای برای آموزش دیدن از یه استاد و در کنار سایر هم سن و سالاش زندگی میکرد. تو یه قسمت، یه خاطره از بچگیش مرور شد، ای کیو سان با مامانش راه میرفتن، کوچیک بود و نوپا، نمیدونم چند ساله ؟! اما یادمه وقتی افتاد زمین و شروع کرد به گریه کردن مامانش زیاد تحویلش نگرفت و ازش خواست بلند شه و به راهش ادامه بده، ای کیو سان گریه میکرد و  انگار میخواست که مام...
28 خرداد 1392

9 تا 10 ماهگی پسرک + ایستادن برای اولین بار

پسرکم از 28 اردیبهشت یاد گرفتی که گاهی اوقات ذوق کنی، اولین بار که ذوق کردی وقتی بود که میخواستی به تبلت بابایی دست بزنی و ما نمیذاشتیم، بعدش با هربار تماس دستت با اون صورتتو کلی کج و کوله کردی و دهانتو تا جاییکه میشد باز، ما هم ناخواسته گفتیم چه ذوقی کرد! این شد که کلمه ی ذوق موند رو این حالتت و هر کی میبینه که ما میگیم ذوق کن تعجب میکنه از واژه ا یکه برات استفاده کردیم، از ذوق کردنت هممون خندمون میگرفت و هی بهت میگفتیم تا برامون تکرار کنی اما به پیشنهاد بابا جون(پدر خودم) قرار شد بهت نگیم تا ازسرت بیفته  چون بهت فشار میمود و ممکن بود عضلات صورتت آسیب ببینه و زیادی منقبض بشه. از روزهای آخر اردیبهشت یاد گرفتی که وقتی ایستادی بدن خودت...
27 خرداد 1392

تاب تاب عباسی

توجه  توجه پست ِ " 9 تا 10 ماهگی پسرک"  دو تا پست قبله و جدید گذاشتمش، اگه دوست داشتین بخونینش     تاب تاب عباسی خدا منو نندازی    یا   (تاب تاب تاب بازی     چه کیفی داره بازی) میخوام پناهم باشی، تا آخر این بازی   خدای دلتنگیام، خدای مهربونم تو حرفامو میشنوی، بدکردم و میدونم   میدونم از تو دورم، صدای سوت و  کورم من گم شدم تو راه ِ خوب و بدِ عبورم   منو ببخش که گاهی شک کردم و شکستم یادم میره توهستی، من که پر ِنیازم   تو دستامو میگیری، هنوز دلم روشنه هنوز نبض ترانم به خاطرت میزنه   هنوز هوامو داری، به داد من میرسی قش...
26 خرداد 1392

سفر به اصفهان

سلام دوستان گلم به امید خدا فردا عازم اصفهان هستیم. زیاد خوشبین نیستم که وقتی برای گردش و تفریح باقی بماند، بیشتر قصدمون دیدار خونواده ی همسرمه، اما امیدوارم برسیم یه گشتی هم اطراف سی و سه پل و زاینده رود دوباره زنده شده بزنیم. به هر حال شاید سه چهار روزی نتونم بیام اینجا و مطلب بذارم، مراقب خودتون باشین.   راستی به نی نی وبلاگ سپردم فردا براتون پست جدید بذاره، پس در غیابمون به اینجا  یه سری بزنین       ...
22 خرداد 1392

سوم شعبان

میلاد امام حسین (ع)، امام سجاد(ع) و حضرت ابالفضل بر شما فرخنده باد. ما یک پیاله ایم که لبریز باده ایم این یک پیاله را به ملک هم نداده ایم با هر سلام صبح به ارباب بی کفن انگار روبه روی حرم ایستاده ایم با نوکری خانه  ی  ارباب با وفا احساس میکنیم که ارباب زاده ایم شکر خدا که نان شب ما "حسین" شد ممنون لطف مادر این خانواده ایم داریم با "حسین حسین" پیر میشویم خوشحال از این جوانی از دست داده ایم       ...
21 خرداد 1392

مروارید 6 ام

دیروز متوجه دراومدن دندون ششم پسرک، پیشین جانبی، سمت راست شدیم. البته فعلا فقط در حد یک سپیدیه و مونده تا بشه اسمشو دندون گذاشت.
21 خرداد 1392

سفر کربلا، خرداد91

پارسال روز پدر، 13 رجب، 13خرداد بود. همسرم باید برای یه ماموریت کاری به ایلام میرفت. به پیشنهاد همسرم (به خاطر همزمان شدن با ایام البیض) تصمیم گرفتن حالا که میرن ایلام و به مرز مهران نزدیک میشن، خوبه به زیارت آقا امام حسین (ع)  هم برن. به من گفت نظرت چیه و من نظرم این بود که دوست نداشتم بدون من بره، دلم میخواست منم برم اما خب معلومه که نمیشد، تو ماه 7 و سفر؟! از طرفی مگه میشد بگم نه نرو، این بود که راهی شد، منم قبل از رفتنش براش  یه جشن دو نفره ی روز پدر گرفتم و کادو ی خودم و نی نی رو بهش دادم. شنبه 13 خرداد عازم شدن، نصفه روز ایلام بودن و بعد رفتند به سمت کربلا. منم رفتم خونه ی پدرم، یک هفته ای طول کشید سفرش، انفرادی رفته ...
20 خرداد 1392

سفر حج، خرداد90

اواخر سال 89 بود که شماره فیش های حجمون اعلام شد و باید کاروان و تاریخ سفرمونو انتخاب مبکردیم، همسرم رفت دنبال کارا و قرار بود هم ما هم خونوادم به امید خدا عازم این سفر بشیم، اما چون خواهرم در یک اقدام فداکارنه فیششو به من داده بود(من و همسرم فیشهامونو قبلا فروخته بودیم، از طرف محل کار همسرم بهش یه  سهم دادن و من سهمی نداشتم) و نمیتونست خودش بره باید یه جوری برنامه ریزی میکردیم که همه با هم نریم، ما جدا و  مامانم اینا جدا برن، خلاصه تاریخ سفر مامانم اینا شد 2 اریبهشت 90 و برا خودمون 20 خرداد 90، حالا داشته باشین که من از مهر 89 دانشجوی فوق لیسانس شده بودم، امتحانات از 4 تیر شروع میشد و با احتساب حداقل 12 روز طول سفر، تاریخ برگشتمون...
20 خرداد 1392

پستِ گم شده...

ممنون میشم ادامه مطلبو بخونین سلام دوستان تا جاییکه یادمه من قبلا یه پست نوشتم در مورد سفر مشهد سال نودمون، زمانیکه باردار بودم تا جاییکه یادمه اسمشم آخرین سفر دونفره بود الان هر چی میگردم پیداش نمیکنم شما دوستانی که تقریبا بیشتر پستهامو خوندین یادتون هست همچین پستی رو؟ انگار پاک شده! پی نوشت: با خوندن نظراتتون مطمئن شدم که همچین پستی قبلا اینجا بوده و الان نیست، حالا به هر دلیلی پاک شده برای ثبت خاطره اینجا مینویسم که 1 اسفند 90 در حالیکه هنوز از اثرات ویار بارداری رنج میبردم به اتفاق همسرم و خونواده ی خودم رفتیم مشهد و 3 اسفند برگشتیم، با اینکه اونطور که باید نتونستم استفاده کنم و بهم خوش نگذشت اما به هرحال یه تنوعی بود و...
19 خرداد 1392