علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

شب قدر

          آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است      یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است                  التماس دعای فراوان ...
7 مرداد 1392

پشتکار مثال زدنی این بچه ها

سلام  از وقتی بچه دار شدم بارها و بارها پیش اومده که از خودم پرسیدم  اگه پشتکار ِ ما آدم بزرگا هم مثل این وروجکها بود چی میشد؟ دنیا حتما گلستون میشد! حتما همتون دیدین که یه بچه از تلاش برای ایستادن خسته نمیشه، هر قدر هم که بیفته دوباره بدون ناراحتی و ذره ای خستگی با یه انرژی مضاعف و نو از جا بلند میشه و به این کارش دوباره و دوباره  ادامه میده تا اینکه  بالاخره بعد از مدتی عضلات بدنش آمادگی لازم رو پیدا میکنن و  با افزایش هماهنگی بین اعضای بدنش میتونه به راحتی بایسته، راه بره و حتی بدوه واقعا اگه این تمرینات منظم و پیاپی نبود که یه جورایی براش نقش تمرینات فیزیوتراپی رو داره(به قول همسرم)  ممکن بود بتونه تو ...
5 مرداد 1392

ترس در بچه ها

سلام میگن ترس یاد گرفتنیه و به اصطلاح اکتسابی، نه ارثی شما هم قبول دارین؟  ادامه رو بخونین و به این موضوع دوباره فکر کنین از ابتدایی ترین ترسهای بچه ها جداییشون از والدین به خصوص مادرشونه یا بهتر بگم تنها بودنشونه البته وقتی که بیدارن و به شیر نیاز دارن چون نوزادان بالتبع بیشترین ساعات شبانه روز رو در خواب میگذرونن ترس دیگه ای که بالذات در بچه ها هست ترس از صدای بلنده، نمونه ی کاملا واضحش هم بیدار شدنشون از خواب در اثر صداهای بلند و گریه کردنشونه ترس دیگه میتونه ترس از غریبه ها باشه و رفتن به آغوش اونها البته تو سن بالاتر و حدود 6-5 ماهگی ترس دیگه ای که من خودم تو پسرم دیدم ترس از لمس اشیاء نا آشنا و بازی کردن با اونهاست، ا...
1 مرداد 1392

غریبه ی بی نام

   گاهی هنوز نیامده از یاد  می روی گاهی چه بیصدا به سر ِ باد می روی   گاهی   چه زود   شب ِ مهتاب می رسد شیرین   و تلخ  از دل ِ  فرهاد می روی   گاهی غریبه ی بی نام، شهرت توست از شهر  ِ عشق چه دل شاد می روی   گاهی خودت به دلت چنگ  می زنی از قید و بند، رها    چه آزاد می روی   گاهی خمار  ِ تماشای آخرت هستی باران زده، خمیده به فریاد می روی   گاهی تمام مسیرها بسته  است و تو سیمرغ گونه،خسته به میعاد می روی    مهتاب، تیر 92 ...
29 تير 1392

10 تا 11 ماهگی پسرک + اولین قدمها

   25 خرداد:  برای اولین بار خودت به کمک پاهای بابایی بلند شدی و  ایستادی و بعدش دستهاتو رها کردی، به علاوه تونستی مدت بیشتر ی رو پاهات بایستی و دو قدم هم راه رفتی.     27خرداد: در کمال تعجب  تو تاب خوابت برد و من هم  تند تند ازت عکس میگرفتم، ،آخه همونطور که  باورش برای خودم سخت بود مسلما برای بابایی و بقیه هم سخت بود، پس باید سند جمع آوری میکردم از روز 29 خرداد یاد گرفتی سرتو بذاری رو متکا  و مثلا لالا کنی، و هر بار که بهت بگیم لالا کن این کارو تکرار میکنی  روز 20 تیر بود که برای اولین بار دیدیم   یاد گرفتی که  پاهاتو ببری تو دهانت و بخوری، با اینکه میدونیم نباید بذار...
25 تير 1392

اتاق پسرکمون یک ساله شد

21 تیر سال گذشته بود که بعد از کلی انتظار و البته دردسر بالاخره تخت و کمدت به خونه اومد. همچین روزی بود که به کمک  مامانی، باباجون، خاله، دایی، زندایی و بابایی با کلی ذوق و شوق  اتاق زیبات  چیده شد و از ون به بعد بود که جای خالیت بیشتر  به چشم میومد و هر روز بیقرار تر از روز قبل بودیم برای اومدنت. روز 26 ام خاله و زندایی ِ من و چند نفر دیگه از قوام برای دیدن سیسمونی شما به صرف عصرونه اومدن خونمون. روز 27 ام هم دو تا عمه هات و مادربزرگت برای ناهار مهمونمون بودن. البته من خودم تا ظهر دانشگاه بودم و کارها بر دوش مهمونهای بنده خدا افتاده بود. امیدوارم همیشه شاد و سالم بشی پسر عزیزم این هم من و شکم ِ تو اوتم تو ما...
22 تير 1392