علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

... تا یک ساله شدنت +راه افتادن

حال ِ وصف ناشدنی ِ این روزهای مرا فقط این روزها میدانند و بس کسی میداند آیا چگونه میشود این روزهای مرا برای ابد ثبت نمود؟! شیرینی ِ با تو بودن را چگونه میتوان در خاطر سپرد وقتی نمیتوان حتی ذره ای از آن را بر روی کاغذ انعکاس داد؟! .... گویی نمیشود کاری کرد... جز اینکه در لحظه لحظه های داشتنت چنان خود را غرق سازم که مجالی برای خشک شدن خاطرت  از خاطرم باقی نماند... از پنجشنبه 28 تیر دیگه عمو امین (شوهر خاله) رو شناختی و وقتی گفتیم "عمو کو؟"به طرفش برگشتی (تو خونواده ی ما رسمه که بچه ها به آقایونی که نسبت خاصی باهاشون ندارن و یا گفتن نسبتشون سخته عمو و به خانمهایی که این شرایطو دارن خاله میگن) جمعه 29 تیر ماه برای ولین بار خو...
25 مرداد 1392

شکر نامه

                 ...و پسرک ما یک ساله شد                         .... خدایا شکرت بابت ِ همه چیز شکر که پسرمون سالم و قبراق سر موقع  به دنیا اومد. شکر که بعد از انجام ختنه  زیاد اذیت نشد و اذیت نشدیم. شکر که با اینکه  زردی گرفت به خاطر داشتن وزن مناسب و شیر خوردن  زیادش تونستیم با مراقبت ازش  تو خونه و زیر دستگاه زردیش رو پایین بیاریم و کارش به بستری شدن نکشید. شکر که من قبل از ده روز تونستم سرپا بشم و زخمم خوب و ...
24 مرداد 1392

پسر 75 سانتی متری ِ من

11 مرداد بود، فردای 11/5 ماهگی پسرک، تو خونه نشسته بودیم و از وجودش و شیرین کاریهاش فیض می بردیم که یک دفعه همسری رو کرد به من و گفت مهتاب نکنه قد پسرمون کوتاه باشه؟! حالا تو پرانتز داشته باشین که همسرم 184 سانتی متره  و خودم 167 سانتی متر  و پسرک بیچارمون هم موقع تولد مثلا  52 سانتی متر بوده خلاصه از ما اصرار که قدش خوبه  و از اون انکار که نه انگار کوتاهه البته پر بیراه نمیگفت همسرم، این وروجک یک ماهی میشه که راه میره، معلومه به راه رفتن یه موجود به این کوچکی هنوز عادت نکرده این چشمهای ما جونم براتون بگه که رفتیم متر آوردیم و مشغول به اندازه گرفتن قدش شدیم همسرم اندازه گرفت 75 سانتی متر بود خودم هم تکرار کردم...
22 مرداد 1392

دو شب خاطره انگیز در اصفهان

سلام دوستان سفرهای ما به  اصفهان همیشه در نوع خودش منحصر به فرد و باور نکردنیه، اصلا فکر نکنین وقتی میگم رفتیم اصفهان یعنی رفتیم به گردش و دیدن ابنیه  تاریخی و مکانهای دیدنی، نه اصلا همچین فکری نکنین، این دفعه که دیگه از بی نظیر ترین سفرهامون بود ، نفهمیدیم کی رسیدیم و کی برگشتیم؟! گفته بودم که قرار بود یه تولد بگیریم، به لطف خدا گرفتیم و بد هم از آب  درنیومد، جای شما خالی... اما نگفته بودم قراره برای پسر ی عقیقه کنیم، اون هم به لطف خدا و البته کمک همکاری بی دریغ  بقیه انجام شد. من در برگزاری این دو تا مراسم که به ترتیب جمعه و شنبه شب برگزار شدن کمترین نقش ممکن رو داشتم، یعنی شما اینجور یتصور کنین که همه داشتن...
27 مرداد 1392

این الاصفهانیون؟

سلام دوستان امروز به امید خدا داریم میریم اصفهان،دوستای اصفهانی منتظر باشین که دارم میام پیشتون قراره اگه بشه اونجا یه تولد کوچولو البته با یک هفته تقدم برای پسرکمون بگیریم، دنبال شیرینی فروشی خوب میگردم تو اصفهان، میخوام رو دست مادر همسرم و زندایی هاش بلند شم  تو شناختن بهترین شیرینی فروشی ِ شهرشون ممنون میشم از دوستای اصفهانی عزیزم اگه برام کامنت بذارن که تو کدوم شیرینی فروشی میتونم کیکهای تازه و خوشمزه با طرحهای متنوع پیدا کنم، چون تعدادمون خیلی نیست احتمالا کیک آماده میگیریم و نیاز ی به سفارش دادن نیست، فقط میخوام کیکی پیدا کنم که مدل روش جذاب و جالب باشه،   راستی پیشاپیش عیدتون  هم مبارک، عباداتتون هم قبول ...
16 مرداد 1392

مناجات سحرگاهی

ماه رمضان داره تموم میشه داره تموم میشه در حالیکه من از همیشه با خودم غریبه ترم دعای ابوحمزه و افتتاح خوندن بماند، من این روزها حتی نمیفهمم کی و چطور نمازم رو میخونم؟! بیداری بین الطلوعین و مناجاتش بماند، من نمیدونم کی خوابم میبره و چطور  از خواب بیدار میشم؟! روزه گرفتن و تهذیب نفس بماند، من نمیتونم حتی چند ساعتی رو ناشتا بگذرونم از بس که این بچه به من و این مایه ی حیاتش روز به روز وابسته تر میشه. خلاصه من امسال ماه رمضون رو کلا خواب موندم، نه یک شب، نه دو شب که همش رو خواب موندم و روزه هام هم قضا شد، البته امیدوارم که فقط قضا شده باشه و وسط این تصمیم گناه دیگه ای گردنمو نگرفته  باشه، گرچه رمضان امسال برام سختتر از همیش...
15 مرداد 1392

میلاد ِ نور ِ حسنی

میلاد ِ نور در نیمه ی ماه ِ نور بر عاشقان ِ نور مبارک باد  از خودم خجالت میکشم که برای تولد همسرم، پسرم و کلا خونوادم  با کلی برنامه ریزی بالاخره یه مهمونی کوچیک برپا میکنم اما برای آقای غریبی که تاج سر است و این روزها  در اوج پاکی و معصومیت،  مورد هجمه ی اهانتها و افتراها قرار گرفته است  کوچکترین کاری نکرده ام. از آنجا که افتخار داشتن نسبت   "از نوادگان ایشان بودن" نیز بر من عنایت شده است  بر خود وظیفه ی بیشتری در این خصوص حس میکنم اما دریغ... البته دیشب به مناسبت این میلاد فرخنده،  منزل دختر خاله ام دعوت بودیم و تقریبا بیشتر اقوام نزدیک را که اتفاقا جد همگیشان  چون من  به این آقا...
14 مرداد 1392

ماه ِ مبارک ِ رمضان و پسرک و افطاری + 26 رمضان

سلام پرونده ی افطاری دادن های امسال ما هم بالاخره دیشب بسته شد.  مهمونی افطاری جمعه 4 مرداد به خونواده ی همسرم البته به جز مادر و پدرشون که اصفهانن و خواهرشون که خارج از ایران، فتح بابی بود بر میزبانی ِ امسال ِ ما  از میهمانان خدا. پنجشنبه 10 مرداد میزبان خونواده ی خودم بودیم که البته  امسال  یک عضو جدید هم بهشون اضافه شده بود ( به جز پسر ِ ما)، و یه جورایی گذاشتیم به جای مهمونی ِ  پاگشا و نهایتا دیشب هم یکی از دوستان همسرم به همراه خانمش مهمونمون بودن.     برای دو میهمانی اول پسرکمون هربار به مدت ِ یه صبح تا عصر جهت خلاصی من  از شیطونیهاش و اذیتهاش خونه ی مامانم بود تا بلکه من به کارهام...
13 مرداد 1392