علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

لباسهای تابستانی گل پسری

سلام   واااای که این لباس خریدن برا این نی نی فینگیلی ها چقد لذتبخشه! تازه  خوبه که بچه ی من پسره، چه میکنن مامانها با لباسهای دخترونه؟ چه طور جلوی خودشونو میگیرن که همه ی بازارو نخرن برا نی نی هاشون؟! من که از رو نمیرم هر چی میخرم و بقیه چپ چپ نگام میکنن که بابا چه خبره؟ قحطی لباس که قرار نیست بیاد! اینهمه لباس تو  سیسمونی داشته بازم میخری چیکار کنی؟ شوخی کردم اونهمه هم نمیخرم اما وقتی لباس داره و جای خاصی هم نمیریم و از مهمونی هم فعلا خبری نیست و تنها جاییکه میریم خونه مامانمه واقعا خرید لباس اضافی اسرافه دیگه! به ذهنم رسیده که از بس هر روز همه چیز داره گرونتر  از دیروز میشه یه موضوع به موضوعاتم اضافه ...
13 خرداد 1392

The third, fourth and fifth pearls

دندون بعدی پسرک(سومین دندونش)  هم خودی نشون داد، 4 شنبه شب گذشته (اول خردادو دقیقا در پایان 40 هفتگی) متوجه بیرون اومدنش شدیم، در حال حاضر پسرمون دو تا دندون پایین دهانش داره و یه دندون نصفه نیمه هم بالا سمت چپ ِ دو تا دندون پیشینش، که البته هنوز در نیومدن. خودمونم خیلی تعجب کردیم که چرا قبل از دراومدن دو تا دندون پیشینش اول این یکی در اومده، البته بگم حدودا یک ماه پیش بود که جای همین دندونی که الان در اومده روی لثش کبود شده بود و ما اول فکر کردیم داره دندون در میاره، مدتی گذشت و  خبری از دندون نشد، اون کبودی به گوشت اضافه تبدیل شدو آویزون شده بود ترسیدم و بردمش دکتر اما دکتر گفت احتمالا چیزی رو میخورده که به لثش فشار اومده و...
8 خرداد 1392

اولین روز پدر ِ یک پدر

هرکس که شود داخل حصن حیدر        ایمن بود از عذاب روز محشر جز مهر علی و آل او  چیزی نیست         سرمایه ی طوبا و بهشت و کوثر   ولادت حضرت علی(ع) مبارک     هرکس که شود داخل حصن حیدر        ایمن بود از عذاب روز محشر جز مهر علی و آل چیزی نبود          سرمایه ی طوبا و بهشت و کوثر   ولادت حضرت علی(ع) مبارک به یاد آرامشِ دوران کودکی ام؛ زمانی که بالاترین نقطه ى زمین؛ شانه های پدرم بود ...   پدر عزیزم، روزت مبارک بــگذار یـک بــار دیـگر بـگویـم : که مـرد هـمـیـشـ...
2 خرداد 1392

خرداد، ماه ِ ... (1)

همونطور که تاریخ میلادی به دو دوره ی قبل از میلاد و بعد از میلاد مسیح تقسیم میشه از وقتی که یادمه خرداد ماه ما هم به دو دوره ی قبل از چاردهم پونزدهم و بعدش تقسیم میشده و میشه، تا دبستان بودیم قبل اون دو روز تعطیل میشدیم و با پا گذاشتن در پایه ی راهنمایی انگار یه دفه پامونو از یه مرز فرضی اومور گذاشتیم و مجبور بودیم تا آخرای خرداد مهمون امتحانا باشیم. خردا، ماه امتحان بوده و هست خرداد ماه انتطار فرج از نیمه اش کشیدن بوده و هست خرداد ماه فتح خرمشهره خرداد ماه استارت  بازیهای سیاسی  راست و چپه و از پارسال خرداد برام یاد آور یه چیز دیگه هم شده یادآور شروع قند  بارداری  که خداییش  خیلی تلخ بود خرداد، ماه&nbs...
1 خرداد 1392

معجزه ی خواب

من از بچگی عادتم بوده که شبها زود بخوابم، یادم نیست و بقیه هم یادشون نمیاد که مثلا چه ساعتی میخوابیدم که معروف شدم به خوابالو بودن اما بیشتر اقوام یه خاطره ای از مهمونی رفتن ما به خونشون و اینکه به طور عمودی  وارد خونشون شدم و به طور نیمه افقی - عمودی (خواب و بیدار) از خونشون رفتم بیرون به یاد دارن و گهگاهی با تعریف کردن یکی از اونا بنا به موقعیت منو کلی خجالت میدن،  بخش جالب خوابیدنهای من این بوده که بعد از مدت کمی که از رسیدنمون به خونه ی اون قوم و خویش میگذشته من آروم آروم و بدون اینکه کسی بفهمه میرفتم به دنج ترین محل تو اون خونه و کنج اتاق یا کنار دیوار رو برا خوابیدنم انتخاب میکردم تا در حد امکان کمتر تو معرض دید باشم و به عق...
31 ارديبهشت 1392

8 تا 9 ماهگی پسرک

26 فروردین: دقیقا از فردای 8 ماهگیش بود که با بیرون رفتن باباش از خونه شروع کرد به گریه کردن. گاهی اوقات که خیلی هم ربطی به بیرون رفتن از خونه نداره د د د د میگه به گوجه فرنگی و موز علاقه ی عجیبی داره به نحوی که هر چی میخوره انگار سیر نمیشه از خوردنش هر وقت برای خوابوندنش لالایی  میخونم شروع میکنه به صدا در آوردن از خودش و اواز خوندن. بیشتر ترجیح میده غذا رو با  دست بخوره تا با قاشق. به کارتون و آهنگ زیاد علاقه نداره، چیزایی توجهشو جلب میکنه که اصلا نمیفهمیم از چی اونا خوشش میاد مثل  تیتراژ اخبار و یا صحنه ی نماز جماعت و یا شنیدن تلاوت قران  30 فروردین: خونه ی مامان بود که چهار دست و پار فتنش از حالت خزیدن به ...
25 ارديبهشت 1392

من و میوه های بهاری

دقیقا از ابتدای زمستون 90 بود که من  میزبان پسرکم شده بودم  غذا که نمیتونستم بخورم و اشتهام به شدت کم شده بود این بود که سعی میکردم بیشتر میوه بخورم و  غذا نخوردنا و کم خوردنامو با میوه خوردن جبران کنم اما خوردن میوه های زمستونی که بیشتر سیب و پرتقال و کیوی هستن آخرای زمستون دیگه باعث شده بود که حالم از همشون بد بشه، از طرفی از خوردنشون زده شده بودم و از طرفی میدونستم که میوه خوردن من برای بچه خیلی خوبه، خلاصه این وضع ادامه داشت تا  بهار ، با اومدن بهار که نقطه عطفی تو تنوع میوه ها بود من  مثل قحطی زده ها به میوه ها حمله ور شدم و یادمه همسرم هنوز میوه خریده و نخریده دوباره باید میرفت خرید، دیگه آخراش خودم خجالت...
24 ارديبهشت 1392