یا تواب اولین برخورد پسرمون با بچه ی کوچکتر از خودش (البته از وقتی که دیگه راه می رفت و برای خودش صاحب راي شده بود و وجود بچه ی دیگه رو برای خودش مزاحم می دونست، نه مثل بچگی هاش که تا بچه می دید با ذوق و شوق می گفت "نی نی") وقتی بود که بهار رو دید...البته قبل از اون هم وقتي ده ماهش بود یک بار با دختر همسایه مادرشوهرم هم روبه رو شده بود و اون روز هم حرکات خطرناکی داشت و باید مراقبش می بودم، با بهار خوب بود مگر اینکه ما جلوي ديدگان پسري بهش توجه می کردیم، اگر بهش توجه می کردیم و بهش می خندیدیم و باهاش حرف می زدیم سریع می اومد و یه چک می خوابوند توگوشش...طفلی بچه یکدفعه هاج و واج می شد...اوایل نمی فهمید چه خبره، کی میزنش و برای چی ...