16 ِ 10 ِ 92 = 29
گذشته از هرگونه تعارف و صحبت کلیشه ای مبنی بر اینکه وجود پسرمون میتونه بهترین هدیه ای باشه که از سال91 به بعد به من عطا شده باید بگم پسر گل ما از سه شنبه ی پیش تا حالا یاد گرفته که هی بیاد وسط اتاق بچرخه و بچرخه و بگه نگاهش کنیم و براش دست بزنیم، آخرش هم تازه یادش میفته که باید شمع بیاریم تا محفل کامل بشه، بماند که اولین بار چه بامزه به ما فهموند که شمع میخواد، فوت فوت کنان دستشو به سمت آشپزخونه دراز میکرد، از اون روز دیگه تا دست میزنیم یادش میاد که باید شمع هم داشته باشه و دیگه هیچ جوره ول کن قضیه نیست، آنچنان فوتهای صدادار و آبداری هم میکنه که بیا و ببین، فقط موندیم چرا این فوتهاش شمع رو خاموش نمیکنه در حالی که خودش در شرف از حال رفتن میشه بس که به خودش فشار میاره و با قدرت این کارو میکنه
خلاصه خواستم بگم که اولین کادوی تولد 29 سالگیم حدودا یک هفته جلوتر اون هم از دست کسی که خیلی خیلی دوستش دارم مدام داره به دستم می رسه
.
و اما...
دیروز و دیشب تولد دعوت داشتیم، ظهر تولد یک خانوم کوچولوی 5 ساله از اقوام و شب هم تولد یک مامان 29 ساله منزل مامان و باباش
(به پیشنهاد خودشون نه ما، چون من امسال میخواستم اصلا اسمی نباشه از تولد اما نشد که بشه)...
و بگم از پسرکمون، که تو هر دو تا نقش بسیار پر رنگی داشت
پی نوشت1: راستی چرا آدما وقتی بزرگ میشن دیگه دوست ندارن براشون تولد گرفته بشه و بهشون یادآوری بشه که یک سال دیگه گذشت، اما از طرفی از شنیدن تبریک دوستان و آشناهاشون خوشحال میشن، و آیا به نظرتون این دوتا موضوع تناقض ندارن احیانا؟
پی نوشت2:از همه شما دوستان خوبم بابت تبریکهای صمیمانتون ممنونم، کامنتهاتون ان شاء الله فردا پاسخ دار خواهند شد.


16 ِ 10 ِ 92 = 29
