عید ولایت
غدیر یعنی کسانی که عقب مانده اند برسند و کسانی که جلو رفته اند برگردند تا با ولایت حرکت کنند.
عید غدیر مبارک
پی نوشت1: در صلوات شعبانیه امام زین العابدین ع در مفاتیح جمله ای دقیقا مطابق با مضمون بالا هست، بریم پیداش کنیم، هرکدوم از شما که پیداش کردین اگه دوست داشتین تو کامنتها بذاریدش.
پی نوشت2:شارژ نتمون تموم شده(حالا الان وقتش بود آخه؟) واین پست کوتاه و مختصرترین پستی بود که میتونستم با این شرایط بذارم.
پی نوشت3:برای تعجیل در فرج حضرت صاحب الزمانمون و بعدش روا شدن حاجات بالحق خودتون ومن یک صلوات بفرستیم.
پی نوشت4: این پست آرشیو مطالب وبلاگ رو به دور دوم رسوند، آبان 91 و حالا آبان 92.
پسرکم از امروز تصمیم گرفتم به امید خدا خاطره روز عید غدیر هر سالمون رو تمام و کمال برات بنیوسم، چرا که این روز باید برای ما شیعیان یه روز عید به تمم عیار باشه گرچه عید فقط در شادی و خنده و دید و بازدید خلاصه نمیشه بلکه باید همیشه و مخصوصا در این روز عهدمون رو با صاحبان اصلی ولایت تجدید کنیم.
عید غدیر 90 برای اولین بار بود که ایده ی تهیه عیدی به شکلی غیر از پول نو به ذهنم رسید، این شد که وقتی برای شب عید خونه داییم دعوت بودیم پول نو رو به همراه شکلات و کاغذ های تزیینی سبز رنگ تزیین کردم و چند تایی رو برا اون شب بردم و عیدی دادم و چند تاش رو هم به دوستای دانشگاهیم دادم که اتفاقا همه خیلی خیلی خوششون اومد.
سال بعدش یعنی عید غدیر 91 که شما هم اومده بودی پیشمون باز هم برای همون شب که دوباره همگی خونه داییم دعوت بودیم یه هدایایی در نظر گرفتیم، از این مداد نوکیهایی که نوکشون ده دهمه خریدیم و دوباره با همون کاغذ سبز خوشرنگه کادو پیچشون کردیم و اون شب به بچه ها دادیم، همه خوششون اومد و تعجب کردن که چطور با وجود یک بچه کوچیک باز هم به رسم پارسال باقی موندم.
امسال هم قرار بود برای تهیه یه سری خرده ریز با بابایی برمی بازار که به خاطر یه مسیله ای نشد که خرید هامونو انجام بدیم و من مجبوور شدم پولهای نو رو به این شکل عیدی بدو نتونستم طرح خاصی رو پیاده کنم و ناگزیر به همین اکتفا کردم و البته این و این هم برای شما و بابایی.
دیروز صبح برای صبحانه به پیشنهاد بابایی کله پاچه خریدیم وبردیم خونه باباجون اینا خوردیم(بابا ی خودم) و بعدش برگشتیم خونه و کارهامونو کردیم و آماده شدیم و دوباره ساعت 12 رفتیم خونشون چون این بار قرار بود خونواده نامزد خاله بیان اونجا، بعد از رفتن اونها و مهمانهای دیگه برای ناهار رفتیم خونه داییم، قبلش از یک مغازه برای بچه ها خرید کردیم، برای دختر بچه ها یک کیف (از ین پلاستیکیها که عکس باربی داره و معمولا برای استخر استفاده میشه) و برای پسرها هم هواپیمای پلاستیکی خریدیدم و اونجا که رفتیم بهشون دادیم. (9 تا کیف خریدیم دونه ای 2 تومان و هواپیما رو شش تا 7 تومان خریدیم، شاید بعدا عکسشو گذاشتم).
عصر هم برگشتیم خونه و شما خوابیدی و بابایی رفت عیادت پسر خاله ام(برای عمل کمرش تو بیمارستان بستریه) و من کارهامو کردم و تدارکات مهمونی شب رو دادم(عمه و پسرو عروسشون قرار بود بیان دیدنمون و ما گفتیم برای شام بیان).
خدا رو شکر کلی باهامون همکاری کردی و تا لحظه ی رفتنشون داشتی وسط پذیرایی با قابلمه ها بازی میکردی، گرچه خونه شبیه سمساری شده بود اما کلی خوشحال بودیم که برای خودت سرگرمی و بهمون کاری نداری، تازه کلی هم شیرین کاری میکردی براشون.
خلاصه این بود داستان روز عید غدیر امسالمون.


عید ولایت
