سه گانه های خنده دار-این روزهای ما
برای نصب پرده باید یکی از ماها میرفت بالای نردبون، پدرم سفارشهای لازم رو کرد که به هیچ وجه تنها نریم بالا،یکی پایین وایسه و نردبون رو نگهداره و یک نفر بره بالا، از اونجا که زن داداش جونمون حسابی اهل ذوقه و هنرمند، قرار شد ایشون زحمتشو بکشن، وسطای کار بودیم که پدرم برای انجام کاری از خونه رفت بیرون، "یادم رفت بگم که زن داداشم از همون اول میگفت وقتی کسی براش نردبون رو نگه میداره استرسش بیشترمیشه و راحت نمیتونه کار کنه، اما خب اون موقع راهی جز تسلیم شدن در برابر حرف پدرشوهر جلو پاهاش نبود " خلاصه بعد از رفتن پدرم من همچنان پایه ی نردبون رو محکم گرفته بودم، که ناگهان زن داداشم با لحنی آروم و صدایی یواشکی بهم گفت:...




