علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

سه گانه های خنده دار-این روزهای ما

برای نصب پرده باید یکی از ماها میرفت بالای نردبون، پدرم سفارشهای لازم رو کرد که به هیچ وجه تنها نریم بالا،یکی پایین وایسه و نردبون رو نگهداره و یک نفر بره بالا، از اونجا که زن داداش جونمون حسابی اهل ذوقه و هنرمند، قرار شد ایشون زحمتشو بکشن، وسطای کار بودیم که پدرم برای انجام کاری  از خونه رفت بیرون، "یادم رفت بگم که زن داداشم از همون اول میگفت وقتی کسی براش  نردبون رو نگه میداره استرسش بیشترمیشه و راحت نمیتونه کار کنه، اما خب اون موقع راهی جز تسلیم شدن در برابر حرف پدرشوهر جلو پاهاش نبود " خلاصه بعد از رفتن پدرم من همچنان پایه ی نردبون رو محکم گرفته بودم، که ناگهان زن داداشم با لحنی آروم و صدایی یواشکی بهم گفت:...
3 بهمن 1392

ساده اما سرگرم کننده

هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که  بتونه اینقدر بهم کمک کنه... اصلا بهش نمیاد، خیلی سادست و بی تکلف، هم ارزونه و هم پیش پا افتاده، اما بی نهایت مفرح و سرگرم کننده، هم برای بچه ها و هم برای آدم بزرگا*، به نظرم شما هم امتحانش کنین... اینم  عکسش   پی نوشت:در تایید سرگرم کننده بودنش برای بچه ها از جمله پسر ما اینو بگم که همسرم بعد از اینکه به کمک این وسیله و ترکوندنش توسط پسری برای مدتی از شر  مزاحمتهاش برای درس خوندنش خلاص شده بود بهم گفت که "چه چیز خوبی بهش دادی!" و در تایید مفرح بودنش  برای آدم بزرگها هم همین بس که خواهرم تو این روزهای اسباب چینی (بر وزن اسباب کشی ) کلی از دست این تولیدکننده های محص...
2 بهمن 1392

باور کودکانه

آیا ماحصل باور کودکانه کودکان از مهربانی بی اندازه ی خدا جز این است که باور دارند با دارا شدن اینها به زودی برف نیز باریدن خواهد گرفت؟! کودکان همگی اینگونه میپندارند خدایشان را، آنگونه که... پسرک همراه خانواده اش عازم ِ خواندن نماز باران بود، درمیان اعضای خانواده او تنها کسی بود که قبل از هرکاری چترش را نیز برداشت، چون یقین داشت که در راه بازگشت "باران" باریدن خواهد گرفت.     پی نوشت1: به برکت آخرین دور از برنامه های خرید جهیزیه این دستکش نیز نصیب پسرک ما شده است.  پی نوشت2: در اینجا " باور کودکانه" به هیچ وجه معنای منفی ندارد، بلکه منظور باور عمیق و به دور از شک و دودلی کودکان است. پی نوشت3:خدایا من ...
30 دی 1392

هدیه ای از سوی گل پسری در روز میلاد

یادم نمی ره امروز رو، یادم نمی ره لطفهایی رو که در حقم شد، یادم نمی ره... امروز برای من یکی از بهترین روزهای عمرم  بود... روزی بود که فهمیدم اگر خدا بخواد هر چیزی ممکنه... روزی بود که شعفی وصف ناشدنی در دلم داشتم... خدایا ممنونتم     پی نوشت: امروز برای چیدن بخشی از وسایل خواهری به منزلشون رفتیم، من که خودم رو برای تمام  وقت بغل نمودن پسری و محروم موندن از هرگونه کمک آماده کرده بودم در کمال ناباوری با بزرگترین  سورپرایز ممکن از  سوی پسری روبه رو شدم، چند ساعتی رو بدون حضور من و دیدن من و نوشیدن  شیر من نزد خونواده همسر خواهرم در سه طبقه پایین تر از جایی که من مشغول پاره ای خدمات بودم گذرون...
29 دی 1392

17 ماهگی

بسم الله الرحمن الرحیم سلام 30آذر وقتی با باباجون و خاله رفته بودین تا اونو برسونین  دانشگاه، تو راه بهت یاد دادن بگی ابجی، نمیدونی چقدر ناز میگی این کلمه رو ، عزیز(مادربزرگ من) رو هم میگی:Adi و خیلی هم دوستش داری، هوهو چی چی رو هم به لطف برنامه نقاشی نقاشی یاد گرفتی. اسم شوهر ِ خاله رو بلد شدی و چه زود هم پسرخاله شدی باهاش ، بهش میگی: "ami" خانوم رو هم خیلی خوشگل تلفظ میکنی : "Anum" مثل همه بچه ها عاشق پوست کندن نارنگی و پرتقالی، البته پرتقال رو که خودت نمیتونی و زحمت پوست کندن و بعد هم خوردنشو به ما محول می کنی . اولین بار روز 6 دی ماه بود که نمردیم و خجالت کشیدنت رو هم دیدیم . به هر شکلی که شده سعی میکنی منظورتو بهمون ب...
25 دی 1392

آب شدن قند ِ عسل ِ ما

اولین باری که فهمیدیم  ... کشیدی  6 دی بود، قبلا ندیده بودیم بکشی، اون روز هم به موقع نفهمیدیم، بعد از تحلیل رفتارت تازه متوجه شدیم چقدر ...کشیدی، حالا هنوزم بعضی وقتها می کشی، .... فکر بد کردی؟ .... فکر بد نکن، منظورم "خجالته"   انقدر بامزست این خجالت کشیدنت که نگو، اون روز تو مغازه داشتیم خرید می کردیم(کفش برای من) و تو داخل کالسکه ات نشسته بودی و آقای فروشنده دستهاشو زده بود زیر چونه اش و بهت زل زده بود و البته لبخندکی هم بر لب داشت که ناگهان دیدیم غرغر کنان درخواست کردی بغلت کنیم، آن موقع نفهمیدیم اما وقتی بابا گفت در بغلش که بودی خودت را مچا...
24 دی 1392