علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

من و این همه خوشبختی محاله

چهار شنبه، 3 مهر، برای خرید پسری رو با کالسکش بردم بیرون و از سوپر مارکت نزدیک خونه یک قوطی شیر و یک عدد کلوچه خریدم براش که اتفاقا اون روز صبحانه هم نخورده بود، وقتی رسیدیم خونه هنوز لباسهام و لباسهاش رو در نیاورده،  اشتیاقش رو برای خوردنشون نشون داد، من هم که عقده ای ِ دیدن ِ غذا خوردنش، وقت رو غنیمت شمردم و مشغول شدم به خوراندن کلوچه و شیر بهش، در کمال ناباوری و برعکس تمام موارد قبل پشت سر هم، قورت قورت  و بدون توقف خورد و خورد و خورد ... و در آخر با باقی گذاشتن این مقدار از اونها و با شکستن یک رکورد باور نکردنی من رو به سر حد خوشبختی رسوند.   پی  نوشت: اون خط قرمز روی قوطی شیر، میزان بایمانده از اون رو نشون می...
13 مهر 1392

:)

پدر خونه یک ساعتی میشد که  از راه رسیده بود، بعد از کمی صحبت کردن با همسرش و بازی نمودن با پسر کوچولوش در حالی که دراز کشیده بود رو زمین و جزوه ی درسی ِ مربوط به امتحان جامع چند ماه آیندش  دستش بود رو کرد به همسرش و ... این مکالمات شکل گرفت.   آقای خونه: میدونی چیه خانوم، تو شرایطی که من دارم واقعا درس خوندن خیلی سخته. خانوم خونه: خب آره میدونم اما چه میشه کرد بالاخره باید بخونی دیگه، آقای خونه: آخه چطوری؟ خودت که میبینی خیلی سخته و نمیشه. خانوم خونه: خب خودت خواستی با زن و بچه داشتن درس هم بخونی، زن وبچه داری خودش سخته، اما مجبوری و باید تحمل کنی. آقای خونه: باور کن نمیشه،  آخه چطوری، خب خودت نگاه کن ببین چطو...
11 مهر 1392

ماجراهای ما و ماشین لباسشویی

* اگه پسری بیدار باشه و ماشین لباسشویی رو روشن کنم معمولا دو تا حالت از خودش نشون میده، گاهی میاد و می چسبه به من به نشونه ترسیدن ازش (از صدای جریان آبش میترسه) و  گاهی هم شجاعانه میره جلو و خاموشش میکنه که در هر دو حالتش دردسر داریم باهاشون. اعتراض نوشت: آخه  انصافه چون ماشین من سال 85 خریده شده  قفل کودک نداشته باشه؟! یعنی واقعا اون موقع علم هنوز به اندازه ی الان پیشرفت نکرده بود یا  بهمون کلک زدین که الان مجبور شیم بریم یکی دیگه بخریم؟     *یک بار که ماشین لباسشویی رو روشن کرده بودم دیدم هر چند لحظه یک بار از داخل ماشین صدای تلق تولوق میاد، هر چی فکر کردم دیدم که هیچکدوم از لباسهاییکه داخلشه  دک...
11 مهر 1392

دانشگاه نوشت

پسر عزیزم مطمئنا به یمن وجود تو بوده که... سال ِ گذشته همزمان با دفاع من از پایان نامه ام  و اتمام دوره فوق لیسانسم بابایی بعد از چند سال انتظار برای قبولی در کارشناسی ارشد ( هر بار به خاطر حجم بالای کارش نمیتونست برای کنکور خوب درس بخونه) بالاخره دانشجوی فوق لیسانس شد (البته ورودی بهمن ماه)، جالبه که رشته فوقش نه به لیسانس اولش مرتبطه نه به دومی . و امسال  تابستون هم با پشت سر گذاشتن ِ آخرین امتحان در تاریخ 25 شهریور تونست لیسانس دومش رو تو  یک رشته دیگه بگیره (لیسانس اولش رو سال 82 گرفته).   و به این خاطر بود که بهمن91  تا تیرماه 92 روزهای سختی برای بابایی و من و حتی شما بوده، چون باید هر دو تا رشته رو ب...
10 مهر 1392

امتحان می شویم...

شما رو نمیدونم اما من تو دوران کودکی و در گیر و دار دعواهای خواهر و برادریمان با برادرم که شش سال از من بزرگتره خیلی تجربه کردمش... دیگه تجربش نکرده بودم تا امروز...   حس عصبانیتی رو میگم که گاهی بدجور  در درونت شکل میگیره  و به اوج می رسه و میخوای به خاطر آروم شدنت  بزنی  یکیو بکشی... البته باز هم پیش اومده بود، مثل بعضی وقتها که  پسرک الکی گریه زاری کنه و نمیذاره به کارم برسم، مثلا وسط آشپزی یه دفعه گیر میده که بغلش کنم و اینکه به پام آویزون میشه و نمیذاره ظرفهای جمع شده تو سینک رو بشورم، گرچه تو اینجور مواقع اکثرا سعی میکنم آروم باشم و ترجیحا برم سراغش  و نذارم گریه کنه اما گاهی بدجوری اذیتم میکن...
9 مهر 1392

شبیه ِ پسر ِ ما

کسی می داند آیا... این کوچولو که امروز عکسشو اینجا دیدم و  فکر کنم هنوز هم باشه دیقا نی نی ِ کیه؟ چقده چشم و ابروش شبیه پسر ماست! مگه نه؟! قابل توجه اونهایی که دوست دارن پسرکو ببینن و رمز ندارن و دوستانی که رمز دارن اما چند وقتیه  اینجا پستی رمز دار با موضوع ِ "عکس پسرکمون" مشاهده نمیکنن...     ...
8 مهر 1392