علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

باد و توفان در تهران

با اين باد و توفاني که شده يه آن گفتم  انگار دنيا داره تموم ميشه ...اما امام زمانمون که هنوز نيومده...پس اميدوار شدم...گذشته از شوخي خيلي ترسناکه...اسمون چه رنگي شد...قيامتو چي کار کنيم ...خيلي وحشتناکتره و عظيم تر و پر از اتفاقات ترسناک ديگه...  
12 خرداد 1393

سه گانه های خنده دار - گوجه، فوت کردن و ...

-عاشق گوجست، از اول بود، از وقتی کباب شناس شد تا حرف کباب میشد اول میگفت "دوجه" و بعد میگفت "دبا" و از وقتی که بازی نون بیار کباب ببر رو یاد گرفت به این بازی  میگه "نون ، دوجه، دبا"   ( و آوردن نون در ابتدای جمله نشون میده هنوز نون رو بیشتر از هر چیزی دوست داره)   - از وقتی فوت کردن رو بهش یاد دادیم (که فکر کنم از یک سالگی به بعد دیگه در ذهنش نهادینه شد) تا همین حالا  تنها کاری که  برای فوت کردن میکنه تلفظ کلمه ی "فوت" ه ، اون هم با آب و تاب فراوون، تا  خود  ِ کلمه ی فوت همراه تولید مقادیر متنابهی آب به جای تولید فوت ِ واقعی به  دادش برسه و بتونه ش...
12 خرداد 1393

دوستان ِ ما

 سلام دوستای  خوبم تا الان باید همه ی دوستان  رمز رو دریافت کرده باشن، اگر احیانا کسی از  دوستان همیشه حاضر در صحنه (یا حداقل بیشتر اوقات حاضر) از قلم افتاده، یعنی تو این لیست هست اما رمز رو نداره و یا من اسمش رو از لیست جا انداخته ام لطفا بهم بگه. در ضمن باید بگم  من خودم  اصلا تمایلی به تغییر دادن رمز ندارم پس دوستانی که رمز رو دارین و اسمتون در ادامه اومده لطفا همکاری کنید تا نیازی به تغییر دادنش به این زودی ها نباشه (حتما میدونین دیگه که  در چه صورتی اجبار برای تغییر رمز پیش میاد ؟! ) ممنون از همکاریتون -رزماری         http://mano-hamsaram.blogsky.com/ ...
11 خرداد 1393

خنده دارهای وقت ِ نماز در حرم

-هرجایی که برای نماز می ایستادم که جذابیتها جلوم قرار بگیره تا با بلند شدنش از کنارم حداقل بتونم سر نماز ببینمش (اصلا درست هست همچین نمازی؟! ) باز هم از دایره  ی دیدم خارج می شد و می رفت به سمت عقب، منم ناگزیر نمازم رو می شکستم (همون بهتر که میشکستم اون نماز رو... )و می پاییدمش، آخرش هم نفهمیدم اون پشت چی پخش می کردن که اون جلوها نمی دادن؟   -يک بار سر نماز ِ بقیه و موقع پاییدن های من دیدم یک پسر بچه بالای سر مادرش که درحال نمازخوندن بود مثلا، زار می زد چه زار زدنی، یاد وقتايي افتادم که پسر خودمم همینطور وقت نماز خوندنام خودشو می کشه و گریه می کنه، یه آن خندم گرفت، البته می دونم مامان بنده خداش چه حالی داشت اون موقع، به ...
8 خرداد 1393