نی نی و خاله اش
نی نی ما یک خاله داره و یک دایی، اونم چه خاله و دایی مهربونی ، بابابزرگ و مامانیش هم که ماهن،
اما امروز میخوام بیشتر از خاله ی نی نی بنویسم.
این خواهر¸ ته تغاری من امسال همزمان دو تا عنوان جدید پیدا کرده، از مرداد خاله شده، از مهر،
دانشجو. سال 91 براش خیلی پربار بوده تا حالا 
روز تولد نی نی، از جمله منتظران پشت در اتاق عمل بوده این خاله خانوم، یه جوری از خاطره اون روز میگه
که واقعا اشک تو چشم آدم جمع میشه
من بد جوری احساساتشو دست کم گرفته بودم و هنوز هم
باورم نمیشه که انقدر نی نیو دوست داشته باشه، اگه یه روز نبینه این کوچولو رو، روزش شب نمیشه،
وقتی میرم خونه مامانم بیشتر کارهای نی نی با اونه، اونجا که باشم نی نیو فقط وقتی گرسنش بشه
میبینم و گاهی از خونشون که برمیگردیم حس میکنم دلم برای پسرم تنگ شده ....
گاهی وقتا که پسرکم بغل خالشه و من سر میرسم، خواهرم خطاب به نی نی میگه ”ببین مامان،
این خالته ها..... خیلی دوستت داره ها.... “ 
حالا همین روزهاست که بیاد و ادعای مادری کنه این خاله خانوم 
یه بار بهم میگفت فکر میکنه نسبت « خاله» براش دوره، حس میکنه بیشتر از اونی که یه خاله
خواهرزاده اش رو دوست داره عاشق این نی نیه، میگفت کاش میشد یه نسبت بین خاله بودن و مادری
ساخت....
خلاصه اوضاعی داریم ما.... روز به روز دارن وابسته تر میشن این دوتا به همدیگه، تا حالا باورم نمیشد که
این وروجک هم خالشو بشناسه ولی تازگی میبینم با دیدنش گل از گلش میشکفه و میزنه زیر خنده.....
خدا پدر مادرها رو برامون نگهداره اما خواهر تو خونه داشتن هم نعمت بزرگیه برا ما تازه مادرها، مامان
های گلمون که به اندازه کافی که نه بیشتر ازنیاز، برای ماها زحمت کشیدن و اذیت کردنشون تو نگهداری
نوه ها واقعا ظلمه، گرچه منم کم ظلم نمیکنم به مامانم..... روزهایی که خواهری نیست، زحمت نگهداری
از نی نی موقع نبودن من با مامان عزیزمه.....
یادم رفت بگم، نی نی ما یک عمو و دو تا عمه و پدربزرگ و مادر بزرگ پدری هم داره که اونا هم خیلی
دوستش دارن
برای همه خاله ها، دایی ها، عموها، عمه ها، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها آرزوی سلامت وسعادت دارم
از این روزهای نی نی باید بگم که دیگه غریبی کردن رو کامل یاد گرفته و به آدمهای جدید نمیخنده و
جالب اینجاست که به رنگ مشکی لباس مهمونا آلرژی داره، بهشون اخم میکنه اما وقتی همون آدما
لباسای رنگی میپوشن باهاشون دوست میشه.....
جمعه تولد دختر داییاش (دوتا دختر دایی داره) بود ولی مثل تولد یک ماهگیش، تو عکسا خواب بود،
یعنی این پسر میخواد تو همه تولدا خواب باشه؟؟
از چند وقت قبل از تولد نگران بودیم که شاید گریه های کولیکی گل پسرم نذاره شب تولد بهمون خوش
بگذره اما به لطف خدا دل درداش خیلی بهترشده و اون شب هم پسر خیلی خوبی بود فقظ یه کم گریه
کرد که اونم به خاطراین بود که نمیتونست تو سروصدا راحت بخوابه
البته وقتی خوابید دیگه خوابید، اونم چه خوابیدنی


نی نی و خاله اش
