علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

شرح ِ حال ِ این روزهامون

پسرمون از جمعه صبح با علامت داغی سرش و بعد هم بدنش رفت به میزبانی یک عدد ویروس، که گویا این روزها خیلیها رو  از وجودش بی نصیب نگذاشته. مراقب خودتون و کوچولوهتون باشین.   بعدا نوشت: شنبه بردمش دکتر و از آخرین بار همون شنبه بعد از ظهر که تب داشت  خدا رو شکر دیگه تبش بالا نرفت.
14 مهر 1392

من و این همه خوشبختی محاله

چهار شنبه، 3 مهر، برای خرید پسری رو با کالسکش بردم بیرون و از سوپر مارکت نزدیک خونه یک قوطی شیر و یک عدد کلوچه خریدم براش که اتفاقا اون روز صبحانه هم نخورده بود، وقتی رسیدیم خونه هنوز لباسهام و لباسهاش رو در نیاورده،  اشتیاقش رو برای خوردنشون نشون داد، من هم که عقده ای ِ دیدن ِ غذا خوردنش، وقت رو غنیمت شمردم و مشغول شدم به خوراندن کلوچه و شیر بهش، در کمال ناباوری و برعکس تمام موارد قبل پشت سر هم، قورت قورت  و بدون توقف خورد و خورد و خورد ... و در آخر با باقی گذاشتن این مقدار از اونها و با شکستن یک رکورد باور نکردنی من رو به سر حد خوشبختی رسوند.   پی  نوشت: اون خط قرمز روی قوطی شیر، میزان بایمانده از اون رو نشون می...
13 مهر 1392

آب شناسی ِ معکوس؟!

شما بودین چه حالی بهتون دست میداد وقتی ... به خاطر نشون دادن دریا به بچه ی یک سالتون عازم سفر میشین و با تحمل کلی سختی و زحمت این همه راه رو میکوبین  میرین شمال و اونجا هیچ کلمه ای تحت عنوان آب و یا دریا از زبون کوچولوتون نمیشنوین، برمی گردین شهرتون، بعدش یه روز که داشتین سه نفری از کوچه رد میشدین جگر گوشتون با دیدن یه ذره آب داخل جوی ِآب میون کوچه که حجم کل اون آب با کلی ارفاق به  یک سطل هم نمیرسه، با تمام وجود و با کلی هیجان فریاد میزنه "آب، آب" و  تازه ول کن هم نیست و تا سر ِ کوچه به داد و فریادش  ادامه میده؟! خداییش چه حسی پیدا میکردین؟ من و باباشو میگین؟ این جوری بودیم تا چند دقیقه   پی نوشت 1: شاید ...
23 شهريور 1392

The seventh pearl

پسرک ِ یک سال و یک ماهه ام بعد از گذشت بیشتر از یک ماه  انتظار از در اومدن هفتمین دندونت که همراه با نشونه هایی از جمله بیقراری های گاه و بی گاه، بی اشتهایی، تورم لثه و سپیدشدنش بود بالاخره امروز دندون ِ شماره دوی  ِ راست ِ پایینت  هم سرشو آورد بیرون و شما رو هفت دندونه کرد. مبارکت باشه عزیز  ِ دلم
22 شهريور 1392

واحد ِ مسافت ِ جدید

اولین باری که پسرکمون به عنوان یک مسافر، به تنهایی  کنار دست ِ راننده که باباش باشن نشست روز جمعه 4 مرداد بود که قرار بود پسرمون به مدت چند ساعتی خونه ی بابابزرگش بمونه تا مامانش به کارهای مهمونی شبشون برسه. عکس العملش به نشستن توی ماشین برای اولین بار بد نبوده، البته همسرم میون راه مجبور شده یک بار ماشینو متوقف کنه تا این وروجکو که داشته از لای کمربند خودشو میاورده بیرون به حالت اولیش برگردونه و صاف بشونش سر ِ جاش. بعد از اون یکی دو بار دیگه هم این سفرهای درون شهری پدر و پسری ادامه پیدا کرد تا اینکه به پیشنهاد همسرم اول یه کمی به نشستن تو ماشین عادت کنه بعدش بریم سر وقت ِ سفرهای مادر و پسری. آخه تا اون روز هر وقت من رانندگی میکرد...
21 شهريور 1392

شکنجه گاه؟!

                   آیا  اینجا هیچ شباهتی به یک شکنجه گاه  دارد؟                                                                                                    برای بچه ای که عاشق انواع مختلف قابلمه و قاشق چنگال و کلا ظروف آشپزخونست چه  چیز بدتر و عذاب آورتر از این میتونه باشه ...
17 شهريور 1392

دختره یا پسر؟

تا به حال به این موضوع فکر کردین که چرا همه از جمله  مامانها از اینکه یه پسرکوچولو به هرنحوی به دختر ها شباهت پیدا کنه نه تنها ناراحت نمیشن بلکه  کلی هم ذوق میکنن؟ از امتحان کردن روسری و گل سر و پیراهن برای پسر بچشون گرفته تا بلند کردن موهاش... در حالیکه هیچ مادری رو نمیشناسم که سعی کرده باشه دختر نازش رو با کوتاه کردن موهای سرش و احیانا کچل نمودنش و همچنین پوشوندن لباس پسرونه تو یه مجلس عروسی یا میهمانی به پسر شبیه کنه، البته بگذریم از اینکه بعضی لباسها بین دختر و پسرها مشترکه و مورادی پیش میاد که بعضی پدر و مادرها بنا بر ضرورت موهای دخترشون رو از ته میزنن.   جالبه که  این قضیه  تو بزرگسالی دقیقا برعکس میشه!...
14 شهريور 1392

پل زدن به سبک بچه ها

سه شنبه 29 مرداد خونه ی مامانم بودیم، بچه های داداشم هم اونجا بودن و پسرک هم مشغول شیطونی بود و  بازی، حین بازیش بود که دیدیم موقع بلند شدن از زمین همونطور که دستهاش رو زمین بودن، قبل از بالا آوردن دستهاش مثل همیشه و بعد بلند کردن تنش از رو زمین، در همون حالت که پاهاش با زاویه ی 45 درجه از هم باز بودند سرش رو گذاشت رو زمین و از لابلای پاهاش شروع کرد به دالی بازی کردن با ما. البته قبلا هم این کار رو کرده بود اما اون موقع هنوز راه نیفتاده بود و نتونست بهش ادامه بده. خلاصه وقتی این کار رو انجام داد با کلی ذوق و شوق به بقیه گفتم نگاه کنین "پل زده". اون روز عصر برگشتم خونمون و یادم رفت به همسرم بگم که پسرمون یه کار جدید بلد شده، فردا ع...
9 شهريور 1392

میازار موری که دانه کش است

نیمیدونم چرا این وروجک ما اینقدر به این بیت گهربار جناب سعدی "میازار مور یکه دانه کش است" بی تفاوته؟! براش بارها خوندما اما گوشش بدهکار نیست که نیست! باز هم کار ِ خودشو میکنه، میگم مامان جان آخه نکن این کارو، گناه دارن، اینها هم مثل تو جون دارن و زندن اما انگار نه انگار.   دیروز داشت اسباب بازی به دست میرفت سمت اتاقش، منم پشت سرش بودم و داشتم باهاش حرف میزدم و قربون صدقش میرفتم که دیدم ناگهان حین راه رفتن ایستاد، دولا شد و رو زانوهاش نشست، انگشت اشارش رو زوم کرد به یه نقطه روی موکت(اون هم موکت پرز دار)، و بعد با سرعت انگشتش رو برد به سمت اون موجود بیچاره و نهایتا در کمال ِ بی رحمی  فشارش داد، منو میگین؟ اینجور ی بودم خ...
7 شهريور 1392