...سوار لاک پشت بوديم
یا حبیب از صبح ساعت 7 صبح بیدار شده بود، ساعت 9/30 تحویلش دادم خونه زنداییش و رفتم کلاس، ساعت 12/15 رسیدم اونجا، مسلما خودمو برای ناهار انداختم اونجا (خداییش گفتم بذار نمونم اما نذاشت )، حسابی بازی کرد، تا ساعت 3/30 که عزم بازگشت به خونمون کردیم، تو راه بر خلاف تصورم نخوابید، سر کوچه که رسیدیم طبق عادت همیشگیش بهم یادآوری کرد که رسیدیم (همیشه موقع رسیدن سر کوچه شعر "رسیدیم و رسیدیم ، کاشکی نمی رسیدیم ، تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم*" رو میخونم و اون هم آخر ِ هر مصرع رو به زبون خودش کامل می کنه)، در کمتر از چند ثانیه از یادآوری کردنش نگذشته بود که من ماشینو پار ک کردم و ... نگاش که کردم دی...



