علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

دعوت وبلاگی

پیامبراکرم (ص) می فرمایند: تعداد درجات بهشت به تعداد آيات قرآن است، هنگامي كه حافظ قرآن وارد بهشت مي‌گردد به او  گفته مي‌شود: « بالا برو و قرآن بخوان. هر آيه رتبه‌اي دارد». پس بالاتر از مرتبه حافظ قرآن درجه‌اي نيست         افراد زیادی به  کار حفظ مشغولن و میتونن تو کلاس ها شرکت کنن ولی تعدادی هم هستن که به خاطر دوری راه یا مسائل دیگه  با اینکه عاشق و علاقه مند به کار حفظند نمیتونن سر کلاس ها حاضر بشن .. یک سری کلاسهای حفظ غیر حضوری برگزار میشه،به این صورت که در هفته یه روز در یه ساعت مشخص که  خود فرد مشخص میکن...
24 اسفند 1391

معرفی مادرانه

مادران و دوستان عزیز سلام وبلاگ مادرانه با هدف آشنایی مادران و همه ی بانوان ایرانی با پروسه ی بارداری، زایمان و مراحل رشد کودکان راه اندازی شده ! در این وبلاگ خاطرات و تجربیات مادرانی را درج می کنیم که عاشقانه وجودشان را وقف پرورش عزیزانشان کرده اند. در ادامه ی این مسیر یاریمان کنید! صمیمانه منتظر حضور گرمتان هستیم   ...
20 اسفند 1391

ترس از توپ - علاقه به توپ

امروز 29 هفته شدی عزیزکم اگه اشتباه نکنم روانشناسان معتقدن که هر ترسی در یک اتفاق و یا یک تجربه ی  ترسناک ریشه داره، اما نمیدونم چرا قضیه ی ترسیدن پسر ِ من از توپش با این واقعیت نمیخونه؟! حدود یک ماه پیش بود که برای اولین بار توپ بادکنکیشو براش آوردم و گذاشتم جلوش، در کمال تعجب دیدم که دستشو به سمتش دراز نمیکنه و بهش واکنشی نشون نمیده، توپو دستم گرفتم و بالا پایین انداختمش، یکدفعه زد زیر گزیه، یکی دو بار دیگه تو روزهای بعد هم امتحان کردیم، واکنشش همون بود، بادکنک هم براش گرفتیم، باز هم میترسید، خلاصه  مونده بودیم که عجب پسر شجاعی داریم ما! یکی دو روز پیش وقتی دوباره امتحان کردم کمی بهتر شده بود عکس العملش، انقدر از طرف...
16 اسفند 1391

یک کار ِ خیر ِ وبلاگی

دوستان عزیزم سلام  اگر مایل به شرکت در یک ختم قرآن دسته جمعی به هر نیتی که دارین (به علاوه برای شادی روح اموات به خصوص برای یک تازه درگذشته،  پدرشوهر یکی از دوستان  وبلاگی به نام ساناز جون ) هستین یه سر به وبلاگ رزماری جون بزنین   ...
15 اسفند 1391

خاطره ی 91/5/25

این هم خاطره ی من از بهترین و مهمترین روز زندگیم هرچند به نظرم،  نه من، نه هیچ مادر دیگه ای هیچوقت نمیتونیم احساساتی رو که در لحظات و روزهای اول تجربه کردیم عینا و بدون کم و کاستی برای دیگران تعریف کنیم و یا از اونها بنویسیم سه شنبه عصر یعنی روز قبل از زایمانم بعد از اتمام کارها و آماده شدن و خداحافظی از خانه، با همسرم رفتیم منزل خواهرشون برای خداحافظی، (پدر و مادر همسرم تهران نبودند) وانجام کمی خرید باقیمانده. اون روز همسرم به یمن آمدن پسریمون، سه عدد بامبو خریده بود و تهیه ی گلدان مناسب برای اونها هم این دمِ رفتنی به کارهامون اضافه شد. افطار خانه ی پدرم بودیم و قرار شد شب هم همونجا بمونیم، چون صبح ساعت 4 باید بیمارستان میبودیم. هیچ...
14 اسفند 1391