علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

ترس در بچه ها

سلام میگن ترس یاد گرفتنیه و به اصطلاح اکتسابی، نه ارثی شما هم قبول دارین؟  ادامه رو بخونین و به این موضوع دوباره فکر کنین از ابتدایی ترین ترسهای بچه ها جداییشون از والدین به خصوص مادرشونه یا بهتر بگم تنها بودنشونه البته وقتی که بیدارن و به شیر نیاز دارن چون نوزادان بالتبع بیشترین ساعات شبانه روز رو در خواب میگذرونن ترس دیگه ای که بالذات در بچه ها هست ترس از صدای بلنده، نمونه ی کاملا واضحش هم بیدار شدنشون از خواب در اثر صداهای بلند و گریه کردنشونه ترس دیگه میتونه ترس از غریبه ها باشه و رفتن به آغوش اونها البته تو سن بالاتر و حدود 6-5 ماهگی ترس دیگه ای که من خودم تو پسرم دیدم ترس از لمس اشیاء نا آشنا و بازی کردن با اونهاست، ا...
1 مرداد 1392

غریبه ی بی نام

   گاهی هنوز نیامده از یاد  می روی گاهی چه بیصدا به سر ِ باد می روی   گاهی   چه زود   شب ِ مهتاب می رسد شیرین   و تلخ  از دل ِ  فرهاد می روی   گاهی غریبه ی بی نام، شهرت توست از شهر  ِ عشق چه دل شاد می روی   گاهی خودت به دلت چنگ  می زنی از قید و بند، رها    چه آزاد می روی   گاهی خمار  ِ تماشای آخرت هستی باران زده، خمیده به فریاد می روی   گاهی تمام مسیرها بسته  است و تو سیمرغ گونه،خسته به میعاد می روی    مهتاب، تیر 92 ...
29 تير 1392

10 تا 11 ماهگی پسرک + اولین قدمها

   25 خرداد:  برای اولین بار خودت به کمک پاهای بابایی بلند شدی و  ایستادی و بعدش دستهاتو رها کردی، به علاوه تونستی مدت بیشتر ی رو پاهات بایستی و دو قدم هم راه رفتی.     27خرداد: در کمال تعجب  تو تاب خوابت برد و من هم  تند تند ازت عکس میگرفتم، ،آخه همونطور که  باورش برای خودم سخت بود مسلما برای بابایی و بقیه هم سخت بود، پس باید سند جمع آوری میکردم از روز 29 خرداد یاد گرفتی سرتو بذاری رو متکا  و مثلا لالا کنی، و هر بار که بهت بگیم لالا کن این کارو تکرار میکنی  روز 20 تیر بود که برای اولین بار دیدیم   یاد گرفتی که  پاهاتو ببری تو دهانت و بخوری، با اینکه میدونیم نباید بذار...
25 تير 1392

اتاق پسرکمون یک ساله شد

21 تیر سال گذشته بود که بعد از کلی انتظار و البته دردسر بالاخره تخت و کمدت به خونه اومد. همچین روزی بود که به کمک  مامانی، باباجون، خاله، دایی، زندایی و بابایی با کلی ذوق و شوق  اتاق زیبات  چیده شد و از ون به بعد بود که جای خالیت بیشتر  به چشم میومد و هر روز بیقرار تر از روز قبل بودیم برای اومدنت. روز 26 ام خاله و زندایی ِ من و چند نفر دیگه از قوام برای دیدن سیسمونی شما به صرف عصرونه اومدن خونمون. روز 27 ام هم دو تا عمه هات و مادربزرگت برای ناهار مهمونمون بودن. البته من خودم تا ظهر دانشگاه بودم و کارها بر دوش مهمونهای بنده خدا افتاده بود. امیدوارم همیشه شاد و سالم بشی پسر عزیزم این هم من و شکم ِ تو اوتم تو ما...
22 تير 1392