ترس در بچه ها
سلام میگن ترس یاد گرفتنیه و به اصطلاح اکتسابی، نه ارثی شما هم قبول دارین؟ ادامه رو بخونین و به این موضوع دوباره فکر کنین از ابتدایی ترین ترسهای بچه ها جداییشون از والدین به خصوص مادرشونه یا بهتر بگم تنها بودنشونه البته وقتی که بیدارن و به شیر نیاز دارن چون نوزادان بالتبع بیشترین ساعات شبانه روز رو در خواب میگذرونن ترس دیگه ای که بالذات در بچه ها هست ترس از صدای بلنده، نمونه ی کاملا واضحش هم بیدار شدنشون از خواب در اثر صداهای بلند و گریه کردنشونه ترس دیگه میتونه ترس از غریبه ها باشه و رفتن به آغوش اونها البته تو سن بالاتر و حدود 6-5 ماهگی ترس دیگه ای که من خودم تو پسرم دیدم ترس از لمس اشیاء نا آشنا و بازی کردن با اونهاست، ا...
بهار آمد
غریبه ی بی نام
گاهی هنوز نیامده از یاد می روی گاهی چه بیصدا به سر ِ باد می روی گاهی چه زود شب ِ مهتاب می رسد شیرین و تلخ از دل ِ فرهاد می روی گاهی غریبه ی بی نام، شهرت توست از شهر ِ عشق چه دل شاد می روی گاهی خودت به دلت چنگ می زنی از قید و بند، رها چه آزاد می روی گاهی خمار ِ تماشای آخرت هستی باران زده، خمیده به فریاد می روی گاهی تمام مسیرها بسته است و تو سیمرغ گونه،خسته به میعاد می روی مهتاب، تیر 92 ...
پسر 11 ماهه ی من
10 تا 11 ماهگی پسرک + اولین قدمها
25 خرداد: برای اولین بار خودت به کمک پاهای بابایی بلند شدی و ایستادی و بعدش دستهاتو رها کردی، به علاوه تونستی مدت بیشتر ی رو پاهات بایستی و دو قدم هم راه رفتی. 27خرداد: در کمال تعجب تو تاب خوابت برد و من هم تند تند ازت عکس میگرفتم، ،آخه همونطور که باورش برای خودم سخت بود مسلما برای بابایی و بقیه هم سخت بود، پس باید سند جمع آوری میکردم از روز 29 خرداد یاد گرفتی سرتو بذاری رو متکا و مثلا لالا کنی، و هر بار که بهت بگیم لالا کن این کارو تکرار میکنی روز 20 تیر بود که برای اولین بار دیدیم یاد گرفتی که پاهاتو ببری تو دهانت و بخوری، با اینکه میدونیم نباید بذار...
اتاق پسرکمون یک ساله شد
21 تیر سال گذشته بود که بعد از کلی انتظار و البته دردسر بالاخره تخت و کمدت به خونه اومد. همچین روزی بود که به کمک مامانی، باباجون، خاله، دایی، زندایی و بابایی با کلی ذوق و شوق اتاق زیبات چیده شد و از ون به بعد بود که جای خالیت بیشتر به چشم میومد و هر روز بیقرار تر از روز قبل بودیم برای اومدنت. روز 26 ام خاله و زندایی ِ من و چند نفر دیگه از قوام برای دیدن سیسمونی شما به صرف عصرونه اومدن خونمون. روز 27 ام هم دو تا عمه هات و مادربزرگت برای ناهار مهمونمون بودن. البته من خودم تا ظهر دانشگاه بودم و کارها بر دوش مهمونهای بنده خدا افتاده بود. امیدوارم همیشه شاد و سالم بشی پسر عزیزم این هم من و شکم ِ تو اوتم تو ما...





