علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

اینجا چه خبره؟

امروز اینجا چه خبره آیا؟ اینجا خبریه خودم نمیدونم؟! بالا رفتن نجومی تعداد بازدید کنندگان محترم اما مثل همیشه خاموش رو میگم... خوش اومدین دوستان، صفا آوردین.   پی نوشت: تو رو خدا یکی بگه چی شده که اینجا اینقدر بازدید داره امروز؟ از 600 نفر گذشت! هر کی بگه پیش من یه مزدگانی داره ها... ...
4 دی 1392

غذاهایی برای کودکمان

   پن کیک کدو حلوایی ، سیب زمینی مرغی ، سیب کفشدوزکی ، تخم مرغ اسکاچی   با تشکر از "سپیده جان" و "مامان و بابا" ان شاءالله بعد از اینکه درستشون کردم خبر میدم چطور از آب در اومدن. ...
4 دی 1392

گاهی خوشی گاهی غم

بیایین قبول کنیم که زنها موجودات عجیبی هستن،  گاهی از سوراخ سوزن رد می‌شن و گاهی از در دروازه رد نمی‌شن، من که هنوز خودم نمیدونم احساسات و حالات روحیم برحسب چه مدل و یا مدل های احتمالی ای  کار میکنن؟ دقیقا از چه الگویی پیروی میکنن و چه مکانیسم شیمیایی یا فیزیکی بر اون ها کنترل و احاطه داره؟ خلاصه میخوام بگم من که خودم از خودم زیاد سر در نمیارم، این شوهر بیچاره ام چطور باید حال منو بفهمه، حالا فهمیدن که خوبه، اما چطور باید بتونه من، حالاتم و نیازهام رو پیش بینی کنه؟  یک روز از یه ذره بد خلقی پسرم و یا به هم ریختن ناچیز خونه زیر و رو میشم و یه روز دیگه از انجام دادن کلی کار با همدیگه، مهمون داری و  البته...
4 دی 1392

فراخوان 2

دوستان نام استان و شهر شماره آرام جان خراسان شمالی(بجنورد) 1 مادرخانومی جان کرمانشاه 2 مرضیه جان تهران 3 مامان آرتین جان ، الهام جان،  مامان طاها جان اصفهان 4 شادی جان کرج 5 ماری جان ، مرمر جان (احتمالا به زودی ) اهواز 6 فهیمه جان خراسان رضوی(مشهد) 7 رزماری جان، الناز جان مامان آوا گیلان(بندرانزلی) 8 معصوم جان مامان فاطمه گیلان (رشت) 9 زهرا جان مهدیه جان گیلان(رشت) 10 ...
3 دی 1392

یک اربعین یلدا

اين چهل روز بي تو... هر روزش... هرشبش... براي زينب يلدا بود..                   منبع: اینجا                    دوستان در این شبها و روزهای عزیز لطفا التماس دعا ... ...
1 دی 1392

در دلم نشستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی         که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد           دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن             تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به         که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا               به وصال مرهمی نِه چو به انتظار خَستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا    تو که قلب...
1 دی 1392

بازی، بازی، زندگی

بچه ها را دوست دارم چون با خاک بازی میکنند و این نشانه این است که به دنیا دل نبسته اند.   غذا میخورن همراه ِ بازی کردن، بهتر بگم همراه ِ بازی غذا هم میخورن، بدمزه ترین دارو رو با بازی میشه راحت به خوردشون داد، خوابشون میاد اما باید با بازی بخوابن، بهتر بگم باید میون بازی خوابشون کرد و یا با نی نی و اسباب بازیهاشون و یا اینکه انقدر با بازی  خسته بشن که دیگه نتونن بیدار بمونن، میخواهیم که بهشون جمع کردن وسایلشون و مرتب کردن خونه رو یاد بدیم اما اونها این کار رو هم به بازی میگیرن، بهتر بگم تو بازیشون وسایل رو جمع میکنن و خونه رو مرتب میکنن اما چون این کار رو یه بازی میدونن دوباره روز از نو روزی از نو، همه ی اونها رو که جمع...
1 دی 1392