پای لرزش هم نشستیم...
راست میگن این قدیمی ها که آدم بچه دار نباید زیاد در و بیرون بره، با بچه کوچیک نباید مسافرت رفت، هوا به هوا شدن و آب به آب شدن رو هم بی راه نگفتن. مشهد رفتن ما همان و سرماخوردن پسری هم همان، از روز پنجشنبه بینی پسرکمون شروع کرد به نشتی دادن، شربت سرماخوردگی براش برده بودم و بهش می دادم، حال عمومیش خوب بود اما آب ریزش بینی اذیتش میکرد، خوبیش این بود که رقیق بود و امید داشتم کارش به آنتی بیوتیک نرسه که از شنبه نه تنها آب ریزشش قطع نشد که چرکی هم شد، به گمانم همون چهارشنبه شب که رفته بودیم حرم و باد سوزناکی می وزید پشه ی موذی سرماخوردگی دوباره پسرکمونو گاز گرفت . یکشنبه بردمش پیش دکتر روان پارسا، بهش آموکسی کلاو داد به علاوه ...
از نی نی وبلاگ به بلاگفا
دوستان بلاگفایی نمی دونم چرا مدتیه کامنتهایی که براتون میذارم با اینکه پیغام "ثبت شد" برام میاد در واقع ثبت نمیشه براتون، به هر حال من هستم و پیشتون میام اما کامنتهام فعلا می پرن، امیدوارم این مشکل موقتی باشه
انگار همیشه بوده ای با من!
اوایل که تازه عقد کرده بودیم خیلی پیش می اومد که وقتی می خواستم از خاطرات خانوادگی یا خاطرات شخصیم برای همسرم و یا بقیه تعریف کنم به طور عجیبی انگار ذهنم اون خاطره یا رویداد رو با حضور همسرم در اون بازسازی می کرد، یعنی با اینکه از نظر تاریخ اون اتفاق یا ماجرا، مطمینا همسرم اون موقع هنوز همسرم نشده بوده اما وقتی میون خاطراتم پرسه می زدم همیشه حضور پررنگ اون رو هم (به اشتباه) به یاد می آوردم، نمی دونم شاید این حس برای شما هم پیش اومده باشه... به هر حال این موضوع همچنان ادامه داشت تا اینکه پسرمون به جمعمون اضافه شد... و همون تجربه ی جالب و عجیب حضور ذهنی اون فردی که هنوز نمیشناختمش حالا در مورد پسرکمون هم داره برام تکرار میشه. البته...
خاطرات مصور سفر مشهد
خاطرات مکتوب سفر مشهد مقدس ، اسفند 92
دوشنبه 5 اسفندماه ساعت 9/30 شب بلیط قطار داشتیم به سمت مشهد و پنجشنبه 8 اسفند ساعت 10/30 شب هم بلیط برگشت، سه شنبه ساعت 11/30 قبل از ظهر مشهد بودیم و جمعه ساعت 11 تهران، در هر دو مسیر رفت و برگشت هم به خاطر ترافیک بالای مسیر، با تاخیر رسیدیم. پسرکمون خیلی قطار رو دوست داشت، وقتی داخل کوپه نشستیم و بهش گفتیم اینجا قطاره، همش بیرون رو نگاه میکرد و میگفت da یعنی قطار، فکر می کرد باید بیرون دنبال قطار بگرده . شب خوابیدن داخل قطار برای من و پسرمون کمی سخت بود، چون معمولا تا صبج چند بار برای شیر خوردن بیدار میشه و بالتبع باید کنارش بخوابم کف قطار پتو پهن کردیم و هردومون به هر مکافاتی که بود اونجا خوابیدیم، بماند که بعد از چند ...
سلام، ما برگشتیم...
سلام دوستان درحال حاضر از تهران با شما صحبت میکنم، به زودی با شرح خاطرات مکتوب و مصورمون از سفر مشهد میام خدمتتون، فعلا خدانگهدار



