علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

نمایشگاه بهاره با یک سبد خاطره

عزیز دلم، نمایشگاه بهاره نیز برای ما یادآور رورزهاییست که آمدنت را به انتظار نشسته بودیم   سال قبل، استارت اولیه ی خریدلباسهای پسرم در نمایشگاه بهاره زده شد، البته از مدتها قبل هم خودم هم مامانم یه خورده لباسهایی  خریده بودیم اما در اصل 14 اسفند ماه بود که بعد از مشخص شدن تقریبی جنسیت نی نی همگی رفتیم  ارم. روز خوبی بود، کلی از دیدن و خریدن لباسها به خصوص دخترانه هاشان ذوق کردیم، تعدادی هم دخترانه خریدیم به بهانه ی اینکه هنوز قطعی نمیدونیم نی نی دختره یا پسر همسر و پدرم پا به پای ما اومدن و کمکون بودن، با اینکه هر دوشون زیاد حوصله ی خرید های طولانی خانمها رو ندارن اون روز به خاطر گل ِ روی پسر نیومدمون خیلی ما رو خجا...
12 اسفند 1391

ماجراهای سونوگرافی

سونو گرافی رفتنهای من تو دوران بارداری  داستان داره برا خودش، هرچی بقیه میگفتن بابا انقدر این بچه رو نبر زیر اشعه، ما کمتر گوش میدادیم و راه به راه تا شک میکردیم به بودنش (البته اوایل بارداری که هنوز تکون هاشو نمیفهمیدم) یا دلمون برا دیدنش تو صفحه مانیتور تنگ میشد بدو بدو حاضر میشدیم میرفتیم مرکزِسونوگرافی. خوبیش این بود که یه مرکز میشناختیم که دکترش ماه بود، هر چی از خوبیش بگم کم گفتم، علاوه بر سونو گرافی کردن بهمون مشاوره ی مجانی هم میداد، از آداب معنوی بارداری گرفته تا انتخاب دکتر زنان و بیمارستان. خلاصه روزهایی که دکتر برام سونو مینوشت هردومون کلی ذوق داشتیم و در اسرع وقت هماهنگ میکردیم برای انجام دادنش یادش به خیر چه روزهایی بو...
11 اسفند 1391
25222 0 11 ادامه مطلب

مخصوص همسرم

گرچه میگن برای ابراز محبت و علاقه اولا نباید دنبال بهانه بود و ثانیا هیچ بهانه ای بزرگتر از خود ِ همون علاقه داشتن به محبوب و معشوق وجود نداره، تمام  ِ دیروز و امروز دنبال بهانه و یا مناسبتی بودم برای گذاشتن اولین پست مخصوص همسرم تو این وبلاگ و خداروشکر امروز یه بهانه ی خوب پیداکردم  خود همسرم با نشون دادن متن این اسمس که امروز دریافت کرده بود، کمکم کرد: "سالروز آغاز به کار شما در ........را گرامی میداریم " همسر عزیزم مدتها بود میخواستم از تمام محبتها و حمایتهایی که در تمام این سالهای زندگیمان بالاخص از ابتدای  ایام بارداری تا الان در حقم داشته ای تشکر کنم و بگویم من قدردان ذره ذره ی توجهات و همراهیهایت در مسیر با...
10 اسفند 1391

باران که می بارد...

باران که می بارد باران که می بارد تو می آیی             باران گل باران نیلوفر باران مهر و ماه آئینه                         باران شعر و شبنم و شبدر   باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری از عطر عشق و آشتی لبریز                با ابر و آب و آسمان جاری   غم می گریز...
7 اسفند 1391

معمای حل نشده ی سن وسال !

حتما همه ی شما این تجربه رو دارید که روز تولدتون هر یک از مهمونها در مورد سنتون یک جور نظر بده؟! یکی مبگه الان بیست سالت شد دیگه؟ اون یکی میگه، نه، الان دیگه رفته تو بیست یک و و خلاصه شما بسته به اینکه تو اون تولد مجرد هستی یا متاهل، کلا آدمی هستی که دوست داره سنشو بالا ببرن یا نه (البته میدونم اکثر خانمها چه نظری دارن؟!) شروع میکنی  به توضیح دادن برای مهمونهای محترم در مورد سن دقیقت  حالا به این جریان، قضیه ی حساب کردن سن این وروجکها رو هم اضافه کنین، اومدیم یه کار فرهنگی کنیم و هر ماه یه تولدکی برای این فسقلی بگیریم، حالا هر بار باید کلی توضیح و تفسیر بیاریم که الان این بچه دقیقا چند ماه و چند وقتشه تذکر ِ همیشگی من برای ...
4 اسفند 1391

آخرین مسافر کوچولوی این خانه

 روزی که این خانه ی مجازی برپا شد، تعدادی از دوستانم صاحب فرزند شده بودند و تعدادی هم در انتظار دیدارمسافرشان بودند، آخرین مسافر کوچولوی این محفل دوستانه ی مجازی (البته تا الان)،  محمد پارساجان، 11 بهمن 91، یک روز بعد از میلاد پیامبر(ص) به جمعمان اضافه شد.    
3 اسفند 1391

واکسن 6 ماهگی

  پرونده ی واکسنهای پسرک تا یک سالگی اش بسته شد، میدونم همانطور که این شش ماه به سرعت برق و باد گذشت، نیمه ی دیگر سال اول زندگی اش نیز به سرعت خواهد گذشت. شنبه با همسرم برای زدن واکسن پسرمون به مرکز بهداشت رفتیم، نفر چهارم بودیم و تو مدتی که باید منتظر میموندیم پسرکمون به بچه هایی که اونجا بودند کلی میخندید و براشون  ذوق میکرد، جالب این بود که برای یه نی نی که به نظرم دختر بود و همسن پسرک، کلی خندید ولی اون بی انصاف همینجور پسرمو نگاه میکرد و آخرش به زور یه لبحندکی تحویل داد! تازه بعد از زدن واکسن اون نی نی بود که از صدای گریه اش (تازگی ها فهمیدیم که چقدر صدای گریه ی دختر و پسرها متفاوته و یه نشونست برای تشخیص جنسیت نی نی های...
30 بهمن 1391

The First Pearl

بالاخره رویت شد اولین مروارید پسرک رو میگم دوست داشتم تاجاییکه میشه دیر تر در بیان و از دیدن اولین دندونش استرس داشتم اما الان باید بگم حس واقعا خوبی بود  چهارشنبه بینهایت بیفراری میکرد، روزی که 6 ماهش تموم شد دیروز و امروز آروم بود، امشب ساعت 9 موقع بررسی دندونش متوجه تیزی روی لثه اش شدم و با زدن آروم قاشق به لثش و از صدای اون متوجه شدیم اولین مروارید در سمت راست  این صدف گرانبها خودنمایی کرده، گرچه الان بیشتر از چشم، دستمونه که وجودش رو اثبات میکنه اما بالاخره پسر ما هم دندون دارشد، شاید چند روز دیگه مامانم آش دندونی درست کنه و به چند نفر از اقوام هم بدیم       پی نوشت: مطمئنا میدونین که ای...
27 بهمن 1391