علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

پسرهای دوست داشتنی ما

نیمه ی شعبان92

کاش مهدى (عج) به جهان چهره هویدا مى‏ کرد         گره از مشکل پیچیده ى ما وا مى ‏کرد  کاش مى ‏آمد و با آمدنش از ره لطف            قبر مخفى شده ى فاطمه پیدا مى ‏کرد ولادت امام زمان (عج) بر شما مبارک باد   پی نوشت: بهترین خبری که امسال نیمه ی شعبان شنیدم به دنیا اومدن ِ گل پسر ِ  محبوبه جان بود که عجیب باعث خوشحالی و تعجبم شد. امیدوارم قدمش مثل روز  اومدنش مبارک و فرخنده باشه. دل نوشته ای برای شما که آقاترینی... نمیدونم دقیقا از کی و چه طور اما چند سالیه که روز پر برکت میلادتون برام یه حس و حال غریبی داره، نه اینکه بگم تو میلاد باق...
3 تير 1392

بازی وبلاگی

سلام به دعوت مهدیه ی  عزیز مامان  فاطمه سادات دعوت شدم به این مسابقه تا به این سوالا پاسخ بدم منم از سه تا سه تا دیگه از دوستای وبلاگی دعوت میکنم :  رزماری جون محبوبه جون الناز جون بزرگترین ترس در زندگیت؟ مرگ خودم و عزیزانم   اگه 24 ساعت نامرئی می شدی چیکار می کردی؟  میرفتم خونه مادر شوهرم ببینم پشت سرم چی میگه؟ اگه غول چراغ جادو توانایی براوردن یه آرزو بین 5 تا 12 حرف رو داشته باشه اون چیه؟ خوشبختی ِ ابدی  از میان اسب ، سگ ، گربه ، پلنگ و عقاب کدوم رو دوست داری؟  اسب  کارتون مورد علاقه کودکیت؟ باخانمان یا همون پرین ...
1 تير 1392

محبت از نوع پدری

دیروز رفته بودیم خرید، مامانم اینا هم کار داشتن و نمیشد پسری رو بذرام پیششون بنابراین قرار شد گرچه سخت بود اما اون رو هم با خودمون ببریم، به خاطر نبودن جای پارک مناسب و شلوغی پنجشنبه ها و مضافا علاقه ی همسرم به ترجیحا با ماشین خودمون بیرون نرفتن با تاکسی رفتیم، تو تاکسی پسرمون بدجور به خانومی که کنار دستم نشسته بود نگاه میکرد، منم برا اون خانوم توضیح دادم که علت زل زدنش تلاش برای شناسایی و آشنا شدنه و برا همین  از  اونطور نگاه کردنش ناراحت نشه، خلاصه آخرش باهاش دوست شد، بگذریم برا اولین بار بود که حس کردم از این به بعد باید سایه ی سنگین حوصله ی سر رفته ی پسری رو هم علاوه بر باباش در خربدهام تحمل کنم، الته بگم همسرم معمولا...
31 خرداد 1392

خرداد، ماه ِ ... (2)

سلام دوستان عزیز من همینجا از همین تریبون اعلام میکنم که نظرم درباره ی ماه ِ خرداد نسبت به قبل و اون چیزی که بر اساسش این پست رو نوشتم کلی تغییر کرده. اول از همه شاید به این خاطر باشه که امسال حضور پسرمون در کنارمون به همه ی ابعاد زندگیمون رنگ و بویی متفاوت بخشیده به خصوص که این اواخر داره به شیرینیهاش روز به روز افزوده میشه و به علاوه در شرف ایستادن و راه رفتن هم هست اما خرداد ِ 92 به طور خاص سه تا ویژگی برای ما داشت، که دو تاش رو با همه ی شما هموطنانم شریکم و یکیش مخصوص من و خونوادمه: بیست و چهار  خردداد ماه که روز انتخابات بود و حماسه آفرینی ِ ایرانیان(با ابن که زیاد سیاسی نیستم اما انتخاباتی  مثال زدنی بود)   ...
29 خرداد 1392

برداشت آزاد از ای کیو سان

کارتون ای کیو سان رو که یادتونه؟ نمیدونم اون قسمتی رو که میخوام ازش حرف بزنم به یاد دارین یا نه، آخه خودمم درست و حسابی یادم نیست اما مهم اینه که یه مفهومی ازش تو ذهنم دارم که خمیر مایه ی  این پسته. تا جاییکه یادمه ای کیو سان در کنار مادرش زندگی نمیکرد، انگار تو محیطی نه شبیه مدرسه که خونه ای برای آموزش دیدن از یه استاد و در کنار سایر هم سن و سالاش زندگی میکرد. تو یه قسمت، یه خاطره از بچگیش مرور شد، ای کیو سان با مامانش راه میرفتن، کوچیک بود و نوپا، نمیدونم چند ساله ؟! اما یادمه وقتی افتاد زمین و شروع کرد به گریه کردن مامانش زیاد تحویلش نگرفت و ازش خواست بلند شه و به راهش ادامه بده، ای کیو سان گریه میکرد و  انگار میخواست که مام...
28 خرداد 1392

9 تا 10 ماهگی پسرک + ایستادن برای اولین بار

پسرکم از 28 اردیبهشت یاد گرفتی که گاهی اوقات ذوق کنی، اولین بار که ذوق کردی وقتی بود که میخواستی به تبلت بابایی دست بزنی و ما نمیذاشتیم، بعدش با هربار تماس دستت با اون صورتتو کلی کج و کوله کردی و دهانتو تا جاییکه میشد باز، ما هم ناخواسته گفتیم چه ذوقی کرد! این شد که کلمه ی ذوق موند رو این حالتت و هر کی میبینه که ما میگیم ذوق کن تعجب میکنه از واژه ا یکه برات استفاده کردیم، از ذوق کردنت هممون خندمون میگرفت و هی بهت میگفتیم تا برامون تکرار کنی اما به پیشنهاد بابا جون(پدر خودم) قرار شد بهت نگیم تا ازسرت بیفته  چون بهت فشار میمود و ممکن بود عضلات صورتت آسیب ببینه و زیادی منقبض بشه. از روزهای آخر اردیبهشت یاد گرفتی که وقتی ایستادی بدن خودت...
27 خرداد 1392

تاب تاب عباسی

توجه  توجه پست ِ " 9 تا 10 ماهگی پسرک"  دو تا پست قبله و جدید گذاشتمش، اگه دوست داشتین بخونینش     تاب تاب عباسی خدا منو نندازی    یا   (تاب تاب تاب بازی     چه کیفی داره بازی) میخوام پناهم باشی، تا آخر این بازی   خدای دلتنگیام، خدای مهربونم تو حرفامو میشنوی، بدکردم و میدونم   میدونم از تو دورم، صدای سوت و  کورم من گم شدم تو راه ِ خوب و بدِ عبورم   منو ببخش که گاهی شک کردم و شکستم یادم میره توهستی، من که پر ِنیازم   تو دستامو میگیری، هنوز دلم روشنه هنوز نبض ترانم به خاطرت میزنه   هنوز هوامو داری، به داد من میرسی قش...
26 خرداد 1392

سفر به اصفهان

سلام دوستان گلم به امید خدا فردا عازم اصفهان هستیم. زیاد خوشبین نیستم که وقتی برای گردش و تفریح باقی بماند، بیشتر قصدمون دیدار خونواده ی همسرمه، اما امیدوارم برسیم یه گشتی هم اطراف سی و سه پل و زاینده رود دوباره زنده شده بزنیم. به هر حال شاید سه چهار روزی نتونم بیام اینجا و مطلب بذارم، مراقب خودتون باشین.   راستی به نی نی وبلاگ سپردم فردا براتون پست جدید بذاره، پس در غیابمون به اینجا  یه سری بزنین       ...
22 خرداد 1392